تبليغاتX
شهدای امدادگر


تقديم به روح بلند و پرآوازه شهدا و به ويژه شهداي امدادگر (به پایگاه اطلاع رسانی گل های همیشه بهار خوش آمدید)                             در روزگاری که زر و زیور چشم مردمان را به خود خیره می کند هستند افرادی که به مدد امدادگران غیبی ، رسالت زنده نگاهداشتن یاد و خاطره امدادگران شهید را بر دوش می کشند و رنگ و بوی جامعه را با عطر دلارای ایثار و فداکاری معطر می سازند                      ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس ( پايگاه امدادي نجاتگر )

شهید كریمی ده سال از من بزرگتر بود. یعنی آن موقع كه من دانش‌آموز ابتدایی بودم، او در روستا به عنوان معلم خدمت می‌كرد. همان وقت من و برادرم با هم قراری داشتیم كه حكایتش شنیدنی است: در آبادی، مغازه‌ای بود كه اهالی مایحتاج خود را از آنجا می‌خریدند.

محمد جعفر همیشه پیش مغاز ه‌دار می‌رفت و مقداری وسایل خانه می‌خرید و در زنبیلی می‌گذاشت و به او می‌گفت: وسایل را كنار بگذار، تا غروب برادرم بیاید و این‌ها را به خانه بیاورد. بعد مرا درجریان خریدش می‌گذاشت و سفارش می‌كرد كه بعد از نماز مغرب می‌روی، اجناسی را كه پیش مغازه‌دار گذاشته‌ام، برمی‌داری و می‌بری فلان منزل تحویل می‌دهی.

 حالا فلانی هم كسی بود كه شوهرش مرده بود و چند تا یتیم قد و نیم قد داشت و در واقع یتیم‌داری می‌كرد. آن وقت با تأكید زیاد به من می‌گفت: وسایل را می‌بری، طوری تحویلشان بده كه ترا نشناسند. من هم همان طور كه برادرم گفته بود، آن‌ها را می‌گذاشتم و قبل از این كه آن‌ها برسند و مرا شناسایی كنند، می‌رفتم.

 این مأموریت شبانه را، در ماه سه یا چهار بار انجام می‌دادم و كسی جز من و شهیدكریمی در جریان آن نبود. برادرم نه فقط در روستای خودمان، كه حتی به فكر فقرا و یتیمان آبادی‌های دور و اطراف هم بود و به وضعشان رسیدگی می‌كرد.

 راوی: محمد كرم كریمی  برادر شهید

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه هشتم تیر 1388.  توسط گمنام  | 


 

فرا رسیدن سوم خرداد ؛ سالروز آزادسازی خرمشهر از چنگ استکبار گرامی باد.

گل های بی نشان

[ تقدیم به گمنام ترین شهیدان ]

 اینجا مزار و باغ شهیدان بی سر است            گل های ما شقایق زیبای پرپر است

 در باغ ما چو پا بنهی اندکی درنگ                 ناگفته های ما ز بسی گفته بهتراست

 گر پیکر زمینی ما تیر و ترکش است                   بر جان آسمانی ما زخم خنجر است

ما عاشقان سرخ به خون ها نشسته ایم                این لاله های پرپر ما راز دلبر است

 این قبر یک دلاور میدان جبهه ها ست        شاید که یک بسیجی و سرباز و افسر است

ما را مبین که خفته به خاکیم در زمین            هریک ز ما به رزم خودش یک دلاور است

 این آیه را بخوان و مپندار مرده ایم                       ما زنده ایم و نزد خدا رزق دیگر است

دشمن نپرورد به سر خود خیال خام                ایران پر از جوان بسیجی سراسر است

 با خصم دون بگو که بترسد ز خشم ما                       فـریاد مـا بلنـدی الله اکبـر است

 مـا رهـروان راه ولایـت همیـشه ایم                        این پیـروان پاک خمیـنی رهبـر است

 

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه سوم خرداد 1388.  توسط گمنام  | 


سلام خدمت همه دوستان خوب ، همراهان و خادمان شهدا

ابتدا خدمت شما عرض کنیم طبق قولی که قبلا داده شد پایگاه جامع اطلاع رسانی شهدای امدادگر که مدت چند ماه بود توسط تیم اینترنتی نجاتگر در حال طراحی و تکمیل بود سرانجام با یاری خدا و لطف شهدا پایان یافت .

البته به این نکته نیز اشاره کنیم که هنوز مقداری نقص در سایت موجود می باشد که به یاری خدا در جهت تسریع در رفع آن کمر همت را بسته ایم.

در این مورد این وبلاگ هم هر چه با دوستان بحث کردیم به نتیجه ای در جهت تعطیلی آن نرسیدیم

شاید دلیل آن ، این باشد که در طول مدت این دو سال با عشق و علاقه تیم در جهت تکمیل پروژه شهدای امدادگر فعالیت و این وبلاگ نیز با جان و دل به روز رسانی می گردید.

به هر حال سایت ما برقرار و به روز رسانی می گردد !

آدرس سایت رسمی:          www.Shohada-Emdadgar.ir

و اما کسانی که مایل به ادامه به روز رسانی این وبلاگ توسط ما می باشند ؛ با نظرات خود خدمتگزاران حقیر شهدا را راهنمایی فرمایند....

منتظر حضور سبز شما در سایت و نظرات ارزشمندتان هستیم.

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388.  توسط گمنام  | 


 خاطرات دفاع مقدس :

پشت یک خاک ریز نشسته بودیم و رفت وآمد نیروهای عراقی را به دقت زیر نظر گرفته بودیم تا هر گونه تحرک شان را ثبت کنیم.

آن قدر به عراقی ها نزدیک بودیم که حتی با هم حرف نمی زدیم و حرف هایمان را با اشاره به هم می فهماندیم.

محمد تقی (سردار شهید ابوسعیدی ) اشاره کرد به من و با حرکت لب گفت: وقت نماز مغرب شده!!

توی موقعیت بدی بودیم. با اشاره گفتم: برمی گردیم مقر، بعد نماز می خونیم.

خیلی آهسته گفت: معلوم نیست برگردیم. رویش را برگرداند به طرف قبله و تکبیره الاحرام گفت ...

 

# نوشته شده در تاريخ   جمعه چهارم اردیبهشت 1388.  توسط گمنام  | 


باز، پر ...

چلچله، پر ...

قوچ و قو و كفتر، پر ...

باز در بازي، پر ... هرکه، كه دارد پر، پر! ...

شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ...

نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ...

گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ...

جز حديث سفر و آتش و خون ...

هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ...

رود، پر ... بازي، پر ...

وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ...

ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ...

صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ...

باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر! ...

بچه‌ها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ...  

عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر ...

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیست و یکم فروردین 1388.  توسط گمنام  | 


بسم رب الشهدا و الصدیقین

سی امین بهار پیروزی انقلاب را در حالی جشن می گیریم که خاطره رشادتها و جان فشانیهای شهدای عزیزمان را هیچگاه از یاد نخواهیم برد . بی شک رشد و بالندگی امروز کشور و تحقق اهداف و آرمانهای رفیع نظام مقدس اسلامی مرهون خون پاک شهیدان این مرز و بوم است .

  بر آن شدیم تا بار دیگر میزبان خانواده های معزز شهدای امدادگر و ایثارگر باشیم تا فضای کاریمان را به نفس های قدسی آنها که به فرموده امام راحل(ره) چشم و چراغ این ملتـند را عطرآگین کنیم .

به همین منظور از تمامی خانواده های معزز شهدای امدادگر جهت شرکت در نشست صمیمی که در سالن اجتماعات جمعیت هلال احمر استان فارس (واقع در بلوار زند) برگزار می گردد دعوت به عمل می آید. 

زمان : چهارشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۸۷ ، ساعت ۱۰ صبح

!!! دعوت نامه کلیه خانواده های بزرگوار به درب منزل ارسال گردیده است.

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس - پایـگاه امدادی نجاتگر

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه دوازدهم اسفند 1387.  توسط گمنام  | 


  مي گفت مراسم دعاي كميل بود. صفدر ميرزايي با كماشبندي بالاي تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش مي شد و در گوشه و كنار هر كس براي خودش خلوت و حالي داشت.

كماشبندي مي گفت: «آن شب، ميرزايي حدود دوكيلو انار با خودش آورده بود روي تپه سر پُست، تا آخر دعا مي خورد و گريه مي كرد.»

 پرسيدم: «مگر مي شود هم خورد و هم گريه كرد؟»

 گفت: «وقتي عبارت خواني مي كردند آنها را مي فشرد و بعد از ذكر مصيبت و گريه يكي يكي همان طور كه سرش پايين بود مي مكيد.

 كاري كه گمان نمي كنم كسي تا به حال كرده باشد!» به او مي گفتم: «بابا يا بخور يا گريه كن، هر دو كه با هم نمي شود.»

طنز جبهه - ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   شنبه دهم اسفند 1387.  توسط گمنام  | 


بسوز ای دل که امروز اربعین است

عزای پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت

سراسر درسْ بهر مسلمین است

دلا کوی حسین عرش زمین است

مطاف و کعبه دل‏ها همین است

اگر خیل شهیدان حلقه باشند

حسین بن علی، آن را نگین است

دل ما در پی آن کاروان است

که از کرب و بلا، با غم روان است

چه زنجیری به دست و بازوان است

که گریان دیده روح الامین است

به یاد کربلا دل‏ها غمین است

دلا خون گریه کن چون اربعین است

فرا رسیدن اربعین حسینی بر کلیه عاشقان اباعبدالله الحسین تسلیت باد !!!

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 


اي جماعت جنگ يک آئينه است
هفتة تاريخ را آدينه است
لحظه‌اي از اين هميشه بگذريد
اندرين آئينه خود را بنگريد
داغ بود و اشک بود و سوز بود
آه ! گويي اين همه ديروز بود
اينک اما در نگاهي راز نيست
در گلويي عقدة آواز نيست
نسل‌هاي جاودان فاني شدند
شعرها هم آنچه مي‌داني شدند
روزگاران عجيبي آمدند
نسل‌هاي نانجيبي آمدند
ابتدا احساسهامان ترد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفته، رفته خنده‌ها زاري شدند
زخم‌هامان کم‌کمک کاري شدند
عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلويم حاج همت مانده است
زخميم اما نمک بي‌فايده است
درد دارم ني‌لبک بي فايده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگيز از روحم گذشت
جان من پوسيد در شبغاره‌ها
آه اي خمپاره‌ها، خمپاره‌ها ... !

 

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 


مراسم شهادت نازدانه اباعبدالله الحسین(ع) ، حضرت رقیه (سلام الله علیها)

 خاك اينجا آرام است و متين، اما اين خاكها و اين زمين به ريگها و سنگهاى دشت كربلا نمى‏رسند، سرخى شقايق زيباست اما نه به زيبايى غروب خورشيد . آسمان آبى است و كبود، اما نه به كبودى رخسار رقيه(س) .

گريه كن! گريه كن! شايد در درياى چشمانت‏بتوانى پرستوى پرسوخته‏اى را در امواج متلاطم و خروشانى كه همچون شلاقى بر بدن او فرود مى‏آيد ببينى .

قصه‏ى تو، قصه‏ى امروز و فردا نبود . قصه‏ى تو، غصه‏ى بزرگى بود . قصه‏ى تو قصه‏ى مرگ بود . قصه‏ى تو، قصه‏ى جدايى از درياى عشق بود ....

با سخنرانی خطیب توانمند حضرت حجت الاسلام و المسلمین شیخ علیرضا حدائق

و نوای دلنشین حاج کاظم محمدی 

تاریخ : شنبه ، ۱۲ بهمن ماه ۱۳۸۷

زمان : بعد از نماز مغرب و عشاء

مکان : شیراز ، شهرک ولی عصر (عج) ، مسجد حضرت رقیه (س) -

!!! وسیله بازگشت مهیاست...

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   جمعه یازدهم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 





کليه حقوق معنوي اين وبلاگ متعلق به ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس مي باشد.

 پايگاه امدادي نجاتگر - کانون دانشجويي هلال احمر دانشگاه آزاد اسلامي شيراز

 Copyright © 2007-2009 NEJATGAR RESCUE BASE . All Rights Reserved