شهید كریمی ده سال از من بزرگتر بود. یعنی آن موقع كه من دانشآموز ابتدایی بودم، او در روستا به عنوان معلم خدمت میكرد. همان وقت من و برادرم با هم قراری داشتیم كه حكایتش شنیدنی است: در آبادی، مغازهای بود كه اهالی مایحتاج خود را از آنجا میخریدند.
محمد جعفر همیشه پیش مغاز هدار میرفت و مقداری وسایل خانه میخرید و در زنبیلی میگذاشت و به او میگفت: وسایل را كنار بگذار، تا غروب برادرم بیاید و اینها را به خانه بیاورد. بعد مرا درجریان خریدش میگذاشت و سفارش میكرد كه بعد از نماز مغرب میروی، اجناسی را كه پیش مغازهدار گذاشتهام، برمیداری و میبری فلان منزل تحویل میدهی.

حالا فلانی هم كسی بود كه شوهرش مرده بود و چند تا یتیم قد و نیم قد داشت و در واقع یتیمداری میكرد. آن وقت با تأكید زیاد به من میگفت: وسایل را میبری، طوری تحویلشان بده كه ترا نشناسند. من هم همان طور كه برادرم گفته بود، آنها را میگذاشتم و قبل از این كه آنها برسند و مرا شناسایی كنند، میرفتم.
این مأموریت شبانه را، در ماه سه یا چهار بار انجام میدادم و كسی جز من و شهیدكریمی در جریان آن نبود. برادرم نه فقط در روستای خودمان، كه حتی به فكر فقرا و یتیمان آبادیهای دور و اطراف هم بود و به وضعشان رسیدگی میكرد.
راوی: محمد كرم كریمی برادر شهید






مي گفت مراسم دعاي كميل بود. صفدر ميرزايي با كماشبندي بالاي تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش مي شد و در گوشه و كنار هر كس براي خودش خلوت و حالي داشت.

خاك اينجا آرام است و متين، اما اين خاكها و اين زمين به ريگها و سنگهاى دشت كربلا نمىرسند، سرخى شقايق زيباست اما نه به زيبايى غروب خورشيد . آسمان آبى است و كبود، اما نه به كبودى رخسار رقيه(س) .