تبليغاتX
شهدای امدادگر :: گلهای همیشه بهار


تقديم به روح بلند و پرآوازه شهدا و به ويژه شهداي امدادگر (به پایگاه اطلاع رسانی گل های همیشه بهار خوش آمدید)                             در روزگاری که زر و زیور چشم مردمان را به خود خیره می کند هستند افرادی که به مدد امدادگران غیبی ، رسالت زنده نگاهداشتن یاد و خاطره امدادگران شهید را بر دوش می کشند و رنگ و بوی جامعه را با عطر دلارای ایثار و فداکاری معطر می سازند                      ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس ( پايگاه امدادي نجاتگر )

ویژه نامه پایگاه اطلاع رسانی شهدای امدادگر به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران

از جنس آنان پرستويي است که هميشه در پرواز بود به دنبال آشيانه. هيچ يک از آشيان هاي زمين راضي اش نمي کرد. او آسماني بود و مأوايش در آسمان. آنطور که مي گفت؛ عاشق بود. عشق، هدف حيات و محرک زندگي اش بود. زيباتر از عشق چيزي نديده بود و بالاتر از آن چيزي نخواسته بود. عشق بود که روح دريائيش را به تموّج وامي داشت و از خودبيني و خودخواهي مي رهاندش….. لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا و غروب آفتاب همه، احساس و روحش را مي ربودند و از اين عالم به دنياي ديگري مي بردنش. شيدايي اش براي تکامل بخشيدن به روحش بود و اوج گرفتن از اين دنياي خاکي به معشوق و لقاي معبود.

 

تو آن‌قدر با  معرفتی که چمران را می‌شناسی، بهتر از من! من خیلی تلاش کنم، بتوانم یک زندگی نامه ساده برایت بنویسم. زندگی نامه‌ای از چمران: مرد صالحی که یک روز با خلوص قدم زد در این سرزمین.

***

انگار به جای قلب، آتش در سینه داشت. چه سال 1311 که دنیا برای اولین بار او را دید، چه سال 1336 که در رشته الکترومکانیک دانشگاه تهران فارغ‌ التحصیل شد و چه سال بعدش که بورس تحصیلی گرفت و شد جزء اعزامی‌های آمریکا. مصطفی مخ بود. استاد آمریکایی مصطفی حیرت کرده بود از این بشر. نمره 21 داده بود به او. مصطفی با ممتازترین درجه، دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسمایش را گرفت و از آمریکا بیرون آمد. دیدی؟! آمریکا نماند!

***

از اولین اعضای انجمن دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات ملی شدن صنعت نفت هم شرکت داشت. در آمریکا هم کوتاه نمی‌آمد هم درس می‌خواند و هم کار سیاسی می‌کرد. انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را هم خودش پایه‌ریزی کرد. رژیم پهلوی از موقعیت ویژه مصطفی که خبردار شد، بورس تحصیلی‌اش را قطع کرد. ولی مصطفی باز هم ادامه داد. رفت مصر، دو سال، سخت‌ترین دوره‌های چریکی و جنگ‌های پارتیزانی را آموخت و باز طبق معمول، بهترین شاگرد دوره معرفی شد. بهترین بودن برای مصطفی، دیگر عادی شده بود.

***

آدم‌هایی که به جای قلب، آتش در سینه دارند، اهل یک جا ماندن نیستند. مثل نسیم، در هر کوی و برزن می‌پیچند، به آنجا، جان می‌دهند و می‌گذرند. مصطفی هم که نسیم بود، حتی سبک‌تر از نسیم.. رفت لبنان، یار امام موسی صدر شد ، رهبر شیعیان لبنان، سازمان «امل» را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پایه‌گذاری کرد. همان جا در قلب سوخته بیروت، مبارزه با صهیونیسم را آغاز کرد. حماسه‌های او تا آن سوی مرزهای فلسطین هم رفت جمعاً، مصطفی 21 سال از وطن دور بود.

***

موقعیت پاوه خطرناک شده بود. همه شهر در دست دشمن بود. اکثریت پاسداران قتل عام شده بودند. کمتر کسی جرئت می‌کرد راهی کردستان شود ولی چمران رفت. امام، خود شخصاً مصطفی را فرستاد مصطفی در عرض پانزده روز همه راه‌ها و مواضع راه‌بردی کردستان را به تصرف نیروهای انقلاب در آورد. به‌ او می‌گفتند: «مالک اشتر امام». شده بود وزیر دفاع، آن هم در آن موقعیت حساس جنگ. ایران دست خالی بود، اسلحه و مهمات کم داشت، شهید هم زیاد داده بود، ولی پیروزی پشت پیروزی به دست می‌آورد. ایران امکانات نظامی نداشت، مصطفی را که داشت!

***

ستاد جنگ‌های نامنظم تشکیل شد. یک واحد هم برای فعالیت‌های مهندسی داشت. ساختمان، جاده، نصب پمپ‌های آب کنار کارون، انشعاب از رودخانه به سمت تانگرهای دشمن که باعث عقب‌نشینی آنها شد، ساخت ابزار نظامی، ساخت پل معلق روی کرخه... .

دشمن به جای شناسایی مناطق، باید مصطفی را شناسایی می‌کرد.

***

فتح سوسنگرد، از آن کارهای شاق بود که با تلاش چمران و همین رهبر عزیز خودمان، آیت‌الله خامنه‌ای، انجام شد.

محرم بود. انگار خون حسین (ع) از کربلا در رگ‌های مصطفی و رزمنده‌های سوسنگرد جاری شده بود. خون هم که میل خاک دارد. می‌گردد و با هر روزنه‌ای، فواره می‌کند. چمران از پای چپ زخمی شد. همان شب اول، در بیمارستان، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی بود.

تیمسار فلاحی، کلاهدوز، سرهنگ محمد سلیمی و شهید محلاتی دور تخت جمع شده بودند و پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله اکبر همان‌جا مطرح شد. شب دومی وجود نداشت. گفتم که مصطفی اهل ماندن نبود. از بیمارستان زد بیرون.

***

بعد از تپه‌های الله اکبر نوبت بستان بود که عملی نشد. طرح تسخیر دهلاویه را ریختند. چمران بود و بروبچه‌های ستاد جنگ‌های نامنظم، ایرج رستمی فرمانده بود.

***

 31خرداد شصت بود. هنوز آتش  سینه مصطفی داغ داغ بود. حکایت مصطفی شده بود حکایت همان شمع که می‌سوزد و آب می‌شود و نور می‌دهد. شمعی روشن در دل تاریکی. حالا این شمع می‌تواند با یک نسیم خاموش شود یا با خمپاره. ترکش خمپاره وظیفه داشت. مصطفی را مسافر آسمان کند. وظیفه داشت دل بی‌تاب مصطفی را تحویل بگیرد... .

***

مصطفی می‌گفت: «در دنیا آدم‌هایی هستند که به ظاهر زنده‌اند. نفس می‌کشند. راه می‌روند، حرف می‌زنند، زندگی می‌کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند. اینان برای آن‌که نمیرند، آن‌قدر خود را کوچک می‌کنند که گویا مرده‌اند. اما انسان‌های آزاده، ممکن است کوتاه زندگی کنند، ولی تا آنجا که زنده هستند، به راستی زندگی می‌کنند و با اختیار خود نفس می‌کشند. محکوم اراده دیگری نیستند. دیگران تسلیم او هستند».

 

ستاد برگزاری یادواره شهدای امدادگر (پایگاه امدادی نجاتگر)

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه سی ام خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


در پی گریه های شبانه                        ميخورد بر تنم تازیانه

 نیست در شهر ما راد مردی                 اهل عشق و صفا اهل دردی

عده ای غرق فقر ونداری                      عده ای مرد از دین فراری

 دیگر اینجا کسی با خدا نیست             در خیابان و کوچه حیا نیست

غیرت از شهر ما رخت بسته                 حرمت نا خدایان شکسته

عده ای در نوا و خروشند                     دین خود را به زر میفروشند

 چهره ها را ببین در نقاب است           عقلشان در پی یک سراب است

سینه خسته مان پر ز آه است            دم زدن از خدا هم گناه است

 گوئیا عصر هوش و نبوغ است             این همه ادعاها دروغ است

 بخت بر ما اگر رو نماید                      گیرم این جمعه آقا بیاید ...

او بیاید همه ناتوانیم                         منکر اوی صاحب زمانیم

 از ظهور ولی می خروشیم                زود او را به زر می فروشیم

 گرد غم کی ز رویش زدودیم               یار خوبی برایش نبودیم

او بیاید غریب است و تنها                  باز یک کوفه چاه است و مولا

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیست و چهارم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


 در عملیات والفجر 4 در کنار دشت شیلر و پادگان  گرمک عراق،من به همراه چند نفر از دوستان  مجروح شدیم.نیروها هنوز در حال پیشروی بودند  و دشمن از یک جناح هنوز مقاومت می کرد و  خط شکسته نشده بود.

یکی از بچه ها مجروح رو به آسمان کردو گفت:خدایا آمبولانس بفرست! من گفتم:برانکارد برساند تا برسد به آمبولانس.در همین حال یک آمبولانس عراقی به طرف ما آمد و می خواست ما را به اسارت بگیرد.

من گفتم:بچه ها دعا کردید،ولی خدا نخواست! یکی از بچه ها که از ناحیه پا زخمی بود خود را به سنگری رساند و یک نارنجک برداشت و به فاصله 2 متری آمبولانس انداخت.راننده آمبولانس عراقی تا پیاده شد نارنجک منفجر شد و او کشته شد.

 یکی دیگر از بچه ها که مجروحیت کمتری داشت ما را با همان آمبولانس به عقب برد و در باران تیر و ترکش ها پنچر نشد و خداوند آمبولانس بی راننده فرستاد و راننده ما که رانندگی را خوب بلد نبود به زحمت بدن نیمه جان ما را به عقب رساند.

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه نوزدهم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


در ديدگاه خيلي از بچه هاي نسل سوم بسيجي يعني كسي كه ريش مي گذارد و دو تا انگشتر عقيق دست مي كند و احتمالا پيراهنشم روي شلوارش مي اندازد و همين طوركه راه مي رود به زمين و زمان گير مي دهد.

!!! ولي ما براي خودمون تعريف ديگري داريم :

درتعريف ما هر كس خواست ازبسيج بنويسد بايد بنويسد بسيجي كسي است كه سرش مي رود اما ناموس و خاك وطنش هرگز،بسيجي كسي است كه خودنمايي و خودآرايي در قاموسش نيست . ازخاك ساخته شده و خاكي مي ماند و به خاك مي رود،بسيجي به عشق خدا و پيغمبر و امام زمان (عج) قدم برمي دارد و هر كس كه در راه آنان باشد،وقتي همه دنيا در برابرش بايستند او در برابر همه دنيا خواهدايستاد،و آنقدر ازتمام خوبيها بنويسيدتابرسيد به اينجاكه :

 "بسيج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهيدان گمنامي است که پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند"

 

 

 

تقدیم با همه وجود به شهدا و به ویژه شهدای امدادگر

 

 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه هجدهم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


حضرت زهرا (س) دلش از یاس بود            دانه های اشـکش از الماس بـــــود

ایام جانسوز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه شیعیان جهان تسلیت باد.

 

 از ابن‌عباس روايت شده است كه رسول خدا (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: « يا علي (ع)! به درستي كه خداوند عزوجل، فاطمه (س) را به ازدواج تو درآورد و زمين را مهريه‌اش قرار داد، پس هركسي كه بر روي آن راه برود در حالي‌كه دشمن تو باشد، رفت و آمدش حرام است».

# نوشته شده در تاريخ   جمعه هفدهم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


 

فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است.

خرمشهر را خدا آزاد كرد.

 با سلام و احترام .... ضمن تبریک به مناسبت فرارسیدن سالروز آزاد سازی پرغرور خرمشهر ، به همين مناسبت پايگاه امدادي نجاتگر تعدادي عکس در تالار سايت براي شما دوستان عزيز قرار داده است که اميدواريم مورد توجه شما قرار گيرد .... التماس دعا

گالری عکس فتح خرمشهر (1)

گالری عکس فتح خرمشهر (2)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اطلاعيه !!!

ضمنا به اطلاع همه کاربران ميرساند که بانک اطلاعات جامع شهداي استان با تلاش جدي دوستان در حال تکميل است و تا پايان تيرماه سال جاري به اتمام خواهد شد و جهت بهره برداري در سايت شهداي امدادگر قرار خواهد گرفت ...

مجددا از شما دوستان پوزش مي طلبيم به دليل اين که اين وبلاگ دير به دير آپ ميشود ... ان شالله با تکميل پروژه بزرگ پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر استان فارس تا اوايل تابستان اين وبلاگ نيز به سايت رسمي متصل خواهد شد ...

 

يادواره بزرگ شهداي امدادگر استان فارس

4 آبان 1387

کليات برنامه بزودي به اطلاع دوستان خواهد رسيد ...

التماس دعا

# نوشته شده در تاريخ   جمعه سوم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

 خرمشهر از همان آغاز، خونين‌شهر شده بود. خرمشهر خونين ‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟

 آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما… راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است؛ و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار بسيار شيرين‌تر است.

راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات… و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي مي‌بخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمي‌يابد.

 آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.

 آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند… كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد.

 شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه دوم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 





کليه حقوق معنوي اين وبلاگ متعلق به ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس مي باشد.

 پايگاه امدادي نجاتگر - کانون دانشجويي هلال احمر دانشگاه آزاد اسلامي شيراز

 Copyright © 2007-2009 NEJATGAR RESCUE BASE . All Rights Reserved