تبليغاتX
شهدای امدادگر :: گلهای همیشه بهار


تقديم به روح بلند و پرآوازه شهدا و به ويژه شهداي امدادگر (به پایگاه اطلاع رسانی گل های همیشه بهار خوش آمدید)                             در روزگاری که زر و زیور چشم مردمان را به خود خیره می کند هستند افرادی که به مدد امدادگران غیبی ، رسالت زنده نگاهداشتن یاد و خاطره امدادگران شهید را بر دوش می کشند و رنگ و بوی جامعه را با عطر دلارای ایثار و فداکاری معطر می سازند                      ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس ( پايگاه امدادي نجاتگر )

 

شد امشب از رخ ابن الرضا چشم رضا روشن               چنانكه چشم احمد شد ز روى مرتضى روشن

به چشم دل تماشا كن كه هم چون اهل دل بینى               ز نور كبریایى شد حریم كبریا روشن

امام هشتمین را داده حق طفلى كه مى‌‏باشد               ز انفاسش صبا خرم ز رخسارش فضا روشن

گلستان حیاتش زین گل ریحانه شد خرم               شبستان امیدش گشت از این بَدرُ الدُجا روشن

همه شب تا سحر بر مهد ناز طفل نوزادش               بجاى شمع باشد روى آن شمس الضحى روشن

جواد آمد كه شادان شد ز میلادش دل زهرا               جواد آمد كز و شد قلب ختم الانبیا روشن

الا یا خاندان وحى و قرآن یا بنى الزهرا               ز میلاد جواد ابن الرضا چشم شما روشن

شكوه رحمتش چون مهر باشد هر طرف تابان               مقام عصمتش چون روز باشد هر كجا روشن

شود از غم چو شب روز بد اندیشى كه پندارد               نماند مشعل دین مبین بعد از رضا روشن

دگر تا روز محشر روشن و خاموش مى‌‏ماند               چراغى را كه مى‏سازد خدا خاموش یا روشن

«مؤید» را چه وحشت اندرین ظلمت‌سرا باشد               كه دارد جان و دل پیوسته از نور ولا روشن

 

میلاد با سعادت نهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت مبارک باد ...

روابط عمومی پایگاه امدادی نجاتگر

# نوشته شده در تاريخ   شنبه بیست و دوم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


ای شلمچه بگو سرخی خورشید سر زمینت از چیست؟مگر خورشید را در تو سر بریدند که آسمانت به رنگ برکه های خون شهیدان است؟ مگر سروها را به خاکت کمر شکسته اند که خاکت آرامگاه نخل های نگون گشته است؟


ای اروند بگو از چه این سان نام وحشی به خود گرفته ای؟آیا وحشیگری تو به خاطر بلعیدن یاس ها و نسترن ها نیست؟ مگر خون آلاله ها چه داشت که هر چه بیشتر نوشیدی تشنه تر شدی؟


خدایا ،سراسر زندگیم آکنده از درد است و این گران بهاترین سرمایه زندگی من است.نگاه و احساس من با درد آشناست.درد چنان با وجودم عجین گشته است که تحمل دوری از آن را ندارد.

 

 

خدایا، تو را سپاس می گویم که این نعمت عظیم را بر من ارزانی داشتی و آن را وسیله سعادت من قرار دادی .با آن که مردم از درد گریزانند ولی آرامش وجود من وابسته با آن است و آن درد عشق ولایت و شهادت است و تنها دردی است که درمانش را نمی طلبم که بسیاری خواهند گفت دیوانه و راست خواهند گفت که در عشق ولایت و شهادت دیوانه ترینم.

 اللهم الرزقنا توفیق الشهادة

 ستاد مشترک یادواره شهدای امدادگر استان فارس ( پایگاه امدادی نجاتگر )

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه نوزدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


اى ماه، مستنیر ز نور لقاى تو

خورشید كسب فیض كند از ضیاى تو

اى خاص و عام از كرمت برده صبح و شام

پیوسته فیض از سر خوان عطاى تو

اى جبرییل میر ملك پیك انبیاء

خدمتگذار بر در دولت‌سراى تو

اى عاشر الائمه على النقى كه هست

 چشم امید خلق به مهر و وفاى تو

اى پور پاك معنى جود و كرم جواد

حاتم هزار بار خجل از ثناى تو

اى مظهر جلال و جمال خداى فرد

شد طوطیاى چشم ملك خاك پاى تو

در هر دو كون خرم و شاد است و رستگار

در دل هر آن كه داشت فروغ ولاى تو

خوفش ز آفتاب جز این است بى سخن

 در دهر هر كه زیست به تحت لواى تو

 تا مدفن شریف تو شد سرّ من رأى جان بخش

و غم زداى شد از صفاى تو

زد طعنه بر بهشت برین هر كسى كه دید

 آن گنبد منور و صحن و سراى تو

اى هادى هدایت دین مبین حق

اى آن كه مدح خوان تو باشد خداى تو

"علامه" با بضاعت فكرش كجا سزد

انشا كند چكامه مدح و ثناى تو

ایام شهادت دهمین اختر تابناک آسمان امامت و لایت امام هادی (ع) تسلیت باد. 

روابط عمومــي پــايگاه امــدادي نــــجاتگر

 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه پانزدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


بسمه تعالی

سومین جلسه ستاد مشترک یادواره شهدای امدادگر استان فارس عصر امروز  در محل قبور شهدای دانشگاه شیراز برگزار گردید.

در این جلسه که با حضور دبیران یادواره و کادر اجرایی یادواره تشکیل شد ، برنامه هاي آتي اين گروه مورد تاييد قرار گرفت و جهت اجرايي شدن به دبيرخانه يادواره ارجاع گرديد.

ستاد مشترک يادواره پس از برگزاري يادواره شهداي امدادگر شهرستان شيراز در تاريخ بيست و هفتم آذرماه که اخبار کامل آن در همين تارنما وجود دارد ، اينک نيز به جمع آوري اطلاعات شهداي امدادگر ديگر شهرستانها پرداخته اند و قصد برگزاري يادواره استاني شهداي امدادگر استان فارس را دارند .  همچنين سايت شهداي امدادگر به سرعت در حال تکميـل و نيز مرحله پاياني طراحي نرم افزار گلهاي هميشه بهار در حال اجراست.

 

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه دوازدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


شهید سید مرتضی آوینی:

 1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.

3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان‌های سپاه حق می‌دواند و آن را زنده نگه می‌دارد.

 4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.

 5)شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

6)شهادت مزد خوبان است.

 

شهید حمیدرضا نظام:

 شهادت شمع است و شهید پروانه‌ای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

 

شهید حاج ابراهیم همت:

 شهادت، زیباترین، بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشن‌ترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونین‌ترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.

 

 شهید سید مجتبی علمدار

شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.

 

 شهید علیرضا مردانی:

 ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.

 

شهید بهشتی:

شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیده‌ای عاشقی را از معشوق بترسانند.

 

شهید عباس کریمی:

شهادت در اسلام،‌ مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن می‌رسد. شهید جلال عباسی شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادت‌آمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت می‌دهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.

 

 شهید سید محمد سیامی:

 شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.

 

 شهید عبدالله زارعکار:

شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست می‌یابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.

 

شهید علی اکبر محمود زاده

شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمی‌شود.

 

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه یازدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


یک روز گفتند: «همه باید آزمایش خون بدهند.» چند دکتر به اردوگاه آمده بودند. از آسایشگاه یک شروع کردند و تا به ما رسیدند چند روز طول کشید، چون، آسایشگاه 24 بودیم.

 جلو من، برادری بود که سال 59 اسیر شده بود. نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه؟ اما من خود را موظف می‌دانم که واقعیت را بنویسم. موقعی که آمپول را در رگ او زدند، هر کاری کردند، نتوانستند خونی از رگ او بیرون بکشند. آن دکتری که به او آمپول زده بود، دستپاچه شد و به دکتر دیگری که کنار او بود، جریان را گفت. دکتر بعدی هم چند بار آمپول را بیرون آورد و در چند رگ دیگر آن آزاده زد، اما از خون خبری نبود که نبود!

 یکی از دکترها گفت: «حتّی اگر یک قطره هم بتوانید بگیرید کافی است.» فکر می‌کنید چه شد؟ یک قطره، فقط یک قطره- آن هم با زحمت- از او خون گرفتند.

حسین دشتی

# نوشته شده در تاريخ   شنبه هشتم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


سرم را تكیه می‌دهم به گونی‌های پشت سرم. پاهایم را دراز می‌كنم. فانوسی كم رنگ در سنگر روشن است. لباس غواصی چسبیده به تنم و كم كم دارم عرق می‌كنم. بلند می‌شوم و لباسم را كه مملو از گل و لای است در می‌آورم و لباس خاكی رنگی را به تن می‌كنم. یك جفت فین غواصی به دیوار آویزان است. اشنوگر كنارم افتاده است و من بی‌رمق دوباره می‌نشینم. پاهایم درد می‌كند و كف دستانم می‌سوزد. كم كم دارد صبح می‌شود. سرم را می‌گذارم روی زمین و دراز می‌كشم.

نمی دانم چقدر طول می‌كشد تا از سر و صدای بیرون بیدار می‌شوم. چادر سنگر كنار می‌رود، مهدی با ساكی در دست وارد می‌شود. ساك را می‌گذارد روی زمین و با صدایی كه انگار از ته چاه بیرون می‌آید، می‌گوید:"گفتند بدهم به شما. نامه‌های بچه‌هاست كه توی این مدت رسیده..." این را می‌گوید و می‌رود.

ساك را می‌كشم سمت خودم. هفت ماه است از خانواده‌ام بی‌اطلاعم. زیپ ساك را باز می‌كنم و نامه‌ها را می‌ریزم روی زمین. تلی از نامه روبرویم جمع می‌شود. دستم را لای نامه‌ها می‌كنم و دانه دانه می‌چینمشان روی همدیگر. مهدی سماواتی، حسین سعادتی، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری، خودم، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری....

مرتضی چقدر نامه دارد با یك خط ساده و كودكانه. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف...

پشت خاكریز نشسته‌ام. آفتاب دارد غروب می‌كند. صدای خش خش همیشگی دمپایی روی سنگریزه‌های محوطه شنیده می‌شود و بعد صدای هیاهوی بچه‌ها كه فوتبال بازی می‌كنند. بیسیم را خاموش می‌كنم. كاغذی را بر می‌دارم و می‌گذارم روبرویم. اسم بچه‌ها را یكی یكی می‌نویسم.

لیست را به فرماندهی می‌دهم و بر می‌گردم. قرار می‌شود فردای آن روز برای رفتن مهیا شویم.

نامه‌ها را می‌چینم روی همدیگر. دور تا دورم را پاكت‌های نامه گرفته‌اند. می‌خواهند مرا ببلعند. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف...

بعد از نماز بلندگو را دستم می‌گیرم و شروع می‌كنم به خواندن نام بچه‌ها. مرتضی ردیف سوم نشسته است و به من زل زده است. نام بچه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. با خواندن هر نام یك نفر بلند می‌شود و به طرف سنگرش می‌رود. نمی خواهم چشمم به مرتضی بیفتد، ولی نگاهش را از من نمی گیرد. خواندن لیست تمام می‌شود و بچه‌ها نمازخانه را ترك می‌كنند. من هم پشت سرشان حركت می‌كنم.

دستی به شانه‌ام می‌خورد. مرتضی است:"آقا رسول كار خودت رو كردی دیگه. اسم ما رو رد نكردی، آره؟! دمت گرم!‌ رسم رفاقت رو خوب به جا آوردی."

رویم را برمی گردانم و به راه خودم ادامه می‌دهم. مرتضی جلویم می‌ایستد. صورتش سرخ شده و لبانش می‌لرزد:"یك عمره منتظریم عملیات بشه ما هم بریم جلو، حالا كه داره عملیات می‌شه، ‌این وضعمونه آره..."

گفتم:"عملیاتی در كار نیست. اینا یك مدت می‌روند یك محور دیگه تو هم نمی خواد بری."

ـ"اگه عملیات نیست پس چرا خودت داری می‌ری؟ فكر كردی با بچه طرفی! مثلا بچه محلیم..."

حریفش نمی شوم. صدایم را بالا می‌برم:"آقای شاكری، ‌مثل اینكه شما، ‌سلسله مراتب حالیت نمی شه، ‌بفرستمت بری دوباره آموزش ببینی."

حالا دیگر بچه‌ها دورمان جمع شده‌اند. مرتضی با آن چشمان مشكی اش كه حالا سفیدی‌اش به سرخی زده است، نگاهی می‌كند و می‌رود.

عصر بچه‌ها سوار كامیونها می‌شوند و بعد از چند ساعتی می‌رسیم به محل مورد نظر. بچه‌ها یكی یكی پیاده می‌شوند. از توی آینه ماشین مرتضی را می‌بینم كه از كامیون عقبی پیاده می‌شود.

به سرعت پیاده می‌شوم و یقه اش را می‌گیرم:"به اجازه كی سر تو انداختی پایین و اومدی. فكر كردی باهات پدر كشتگی دارم. ما اومدیم اینجا آموزش غواصی ببینیم. احتمالا شش هفت ماه طول می‌كشه. گفتند هیچ احدی از این جمع حق رفتن به مرخصی رو نداره. حق نوشتن نامه یا دریافت نامه رو نداره..."

همانطور كه سرش پایین بود گفت:"خوب منم مثل بقیه."

با عصبانیت گفتم:"بقیه مثل تو نیستند..."

آرام سرش را بلند كرد و گفت:"شایدم باشند..."

نامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌كشم بیرون. نامه با خطی كودكانه نوشته شده:

 

***  سلام به بابا مرتضی

بابایی ،‌تو دیگه ما را دوست نداری كه نمی یای. آقای باقری دیروز اومده بود. كلی سر مامان داد زد كه اجاره اش را بدهد. مامان هم فقط گریه كرد. تو رو به خدا زودتر بیا.

زینب

زیرش هم یك خانه كشیده بود با یك مرد چوب به دست. نامه را می‌گذارم سر جایش. نامه بعدی را بر می‌دارم.

 

*** سلام به بابا مرتضی بد

دیروز آقای باقری اثاث را ریخت تو كوچه. مامان خیلی گریه كرد. دایی اومد و ما را آورد به خانه شان. ولی زن دایی قهر كرد.

بابا مرتضی بد، من اینجا را دوست ندارم. چرا نمی آیی؟ مامان خیلی غصه می‌خورد. زودتر بیا.

زینب

نامه بعدی را بر می‌دارم. تویش پر است از گل‌های خشك شده.

 

*** سلام به بدترین بابای دنیا

دیگه دوستت ندارم چون تو هم ما رو دوست نداری. قهرقهر تا روز قیامت.

ولی مامان گفته برایت نامه بنویسم و این گلها را برایت بفرستم. ولی اصلا اصلا من نچیدمشون و اصلا هم تو دستام تیغ نرفت. مامان هر روز در خانه كلی قند می‌شكند و می‌فروشد.

زن دایی هم دیروز به من گفت: بابات دیگه نمی آد. من هم از عصبانیت كفشهاش رو تو جوب انداختم. زن دایی زن بدی است. با مامان هم همیشه دعوا می‌كند. مامان شبها گریه می‌كند.

دیگر دوستت ندارم.

زینب 

نامه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. اشك از چشمانم سرازیر می‌شود و می‌چكد روی نامه‌ها. بدنم می‌لرزد. سرم را می‌گیرم و دراز می‌كشم بین نامه‌ها.

جملات زینب جلوی چشمانم رژه می‌روند. حالا من مانده‌ام با مرتضایی كه حتی جنازه ندارد تا به خانواده اش تحویل بدهم...

 

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه ششم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


فاطمه ای طلیعه عشق! ای بهانه هستی! ای عصاره وجود رسول(ص)!

پیش از تو خدای عالم، بهانه ای برای آفریدن نداشت. عشق بی معنا مانده بود.

فخر، فروتنی، بزرگی، آبرو، زیبایی و كمال همه واژه هایی تهی، بی فروغ و بی نشان بودند.

تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردی؛ فخر را مایه مباهات شدی؛ فروتنی در مكتب تو درس افتادگی آموخت؛ بزرگی، اوج از بلندای تو یافت. آبرو حتی از تو آبرو گرفت؛ زیبایی را تو زینت بخشیدی؛

و ... بالاخره كمال نیز بواسطه تو تكامل پذیرفت...

مانده ام از تو چه بگویم؟ چگونه  بگویم؟ كه قلم درمانده از ستایش توست؛ تویی كه:

تجلّی خدایی و خدای تجلّی؛

كه تمام حسنی و حسن تمام؛

كه دخت یكتای رسولی و یكتا دخت رسول؛

كه كوثر حقیقتی و حقیقت كوثر؛

كه چشم روشن رسولی و روشنای چشم رسول (ص)؛

كه محبوبترین همسری و همسر محبوبترین؛

كه فخر كمالی و كمال فخر؛

كه تجسّم عصمتی و عصمت مجسّم؛

كه حقیقت ژرفی و ژرفای حقیقت؛

كه طهارت محضی و محض طهارت؛

كه ...

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه سوم تیر 1387.  توسط گمنام  | 





کليه حقوق معنوي اين وبلاگ متعلق به ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس مي باشد.

 پايگاه امدادي نجاتگر - کانون دانشجويي هلال احمر دانشگاه آزاد اسلامي شيراز

 Copyright © 2007-2009 NEJATGAR RESCUE BASE . All Rights Reserved