تبليغاتX
شهدای امدادگر :: گلهای همیشه بهار


تقديم به روح بلند و پرآوازه شهدا و به ويژه شهداي امدادگر (به پایگاه اطلاع رسانی گل های همیشه بهار خوش آمدید)                             در روزگاری که زر و زیور چشم مردمان را به خود خیره می کند هستند افرادی که به مدد امدادگران غیبی ، رسالت زنده نگاهداشتن یاد و خاطره امدادگران شهید را بر دوش می کشند و رنگ و بوی جامعه را با عطر دلارای ایثار و فداکاری معطر می سازند                      ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس ( پايگاه امدادي نجاتگر )

بسم رب الشهدا از شهدا باید گفت

از فداکارترین قوم خدا باید گفت
عشق در دایره ی بسته ی آتش بس نیست
از دل سوخته ی اهل صفا باید گفت
افق شرعی احساس من و ساعت هشت
آری از روشنی وقت دعا باید گفت
دیگری هر چه دلش خواست بگوید شاعر
شعری از حنجره ی سرخ شما باید گفت
شعری از حنجره ی سرخ ورم کرده اتان
که نیاموخته الفاظ ادا باید گفت
می شود شعر سرود و سخن عشق نگفت ؟
یا فرم بست دم از گفتن و یا باید گفت
بسم رب الشهدا زینت سر برگ صفاست
غزلی سوخته از حیرت ما باید گفت
های و هو گرچه همه زندگی ما شده است
از سکوتی که گذشته ز صدا باید گفت
و ز قد قامت العشقی که به اوج انجامید
در نمازی به موازات بیا باید گفت
آی شاعر ! تو که با حنجره ات می شکفی
لخته لخته طپش حادثه را باید گفت
ادبیات حماسه ، ادب قافیه هاست
قطعه شعری به ردیف شهدا باید گفت
# نوشته شده در تاريخ   جمعه پانزدهم آبان 1388.  توسط گمنام  | 


پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود.

 آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.

اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت.

مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ بيت‌المقدس» و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين‌طور «آخ فتح‌المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند.

# نوشته شده در تاريخ   شنبه دوم آبان 1388.  توسط گمنام  | 


پایگاه اینترنتی نجاتگر طرح برتر سومین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال

کسب مقام اول بهترین پایگاه اینترنتی خدماتی محتوایی توسط سایت نجاتگر 

به گزارش پایگاه خبری نجاتگر ، در مراسم اختتامیه "سومین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال" که غروب روز یکشنبه 19 مهرماه 1388 در تالار وحدت تهران برگزار شد، سایت نجاتگر از سوی داوران ، رتبه اول پایگاه های اینترنتی خدماتی محتوایی (دایره المعارف اینترنتی) در بخش سایتها و وبلاگ ها را بدست آورد.

 در این مراسم که با حضور جناب آقای رحیمی معاون اول رئیس جمهوری ، آقای حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و دیگر مدیران بخش توسعه فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال برگزار شد، در بخش سایت ها و وبلاگ ها، سایت « نجاتگر www.Nejatgar.com » به دلیل انجام فعاليت هاي داوطلبانه در قالب پورتال اينترنتي و ويزيت رايگان افراد مستمند و بي سرپرست، بسيجيان و عموم مردم، آموزش كمك هاي اوليه عمومي و تخصصي همگاني، تأسيس چند شعبه پايگاه امدادي وابسته در سطح كشور، طراحي بزرگترين پايگاه اينترنتي آموزش امداد و نجات بسيجيان كشور برگزیده شد.

 

بیانیه هیئت داوران جشنواره :

 به دلیل انجام فعاليت هاي داوطلبانه در قالب پورتال اينترنتي و ويزيت رايگان افراد مستمند و بي سرپرست، بسيجيان و عموم مردم، آموزش كمك هاي اوليه عمومي و تخصصي همگاني، تأسيس چند شعبه پايگاه امدادي وابسته در سطح كشور، طراحي بزرگترين پايگاه اينترنتي آموزش امداد و نجات بسيجيان كشور، مقام اول جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال در عنوان بهترين پايگاه خدماتي محتوايي(دايره المعارف اينترنتي) تعلق می گیرد به پايگاه امدادي نجاتگر از گروه امداد و نجات پایگاه مقاومت شهید تفاح مسجد حضرت رقیه (علیها سلام) شیراز جناب آقای سینا بنافی .

!!! لینک بیانیه هیئت داوران در سایت جشنواره : http://www.dmf.ir/the-news/473-2009-10-13-08-06-09.html

 

گزارش تصویری مراسم اختتامیه :

 

 

لینک اخبار مرتبط :

  http://www.dmf.ir/the-news/473-2009-10-13-08-06-09.html 

http://www.dmf.ir/the-news/475-2009-10-13-08-45-47.html 

http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=15&nid=157499 

http://www.aryanews.com/Lct/fa-ir/News/20091012/20091012103259834.htm

http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/?Id=310806 

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8807210466 

http://www.khorasannews.com/news.aspx?07_17388_11_2189.XML  

تهیه شده در روابط عمومی پایگاه امدادی نجاتگر - مهرماه 1388

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیست و چهارم مهر 1388.  توسط گمنام  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

با نهایت تاسف و تاثر باخبر شدیم که دوست عزیز و گرامیمان و امدادگر عزیز تیم جاده جمعیت هلال احمر شیراز جوان ناکام محمد نبی بذرافکن در تصادف رانندگی شب گذشته (جمعه ۲۰/۶/۸۸) به دیدار حق شتافت . از همین جا این مصیبت جانگداز را به کلیه امدادگران جمعیت هلال احمر شیراز و خصوصا خانواده گرامی این عزیز از دست رفته تسلیت عرض می نماییم.

بنافی

مدیریت پایگاه امدادی نجاتگر - دبیر یادواره شهدای امدادگر استان

# نوشته شده در تاريخ   شنبه بیست و یکم شهریور 1388.  توسط گمنام  | 


قطعه ای از بهشت

شهید گمنام

براستی اینجا قطعه ای از بهشت است قرار بود زائر شویم ، زیارت قبوری غریب را.

می خواستیم به پابوس فرزندان گمنام روح الله برویم در گوشه ای گمنام.

برای كارمان بسیار ارزش قائل بودیم كه می خواهیم شهیدانی را از غربت نجات دهیم.

انتظاری جز مسیری ناهموار و پر از گردو خاك نداشتیم، انتظار دیدن چند قبر خاكی وغریب را داشتیم و خود را برای یك عزاداری زیبا آماده می كردیم.

اما هرچه به مقصد نزدیك می شدیم جاده صاف تر و هموار تر می شد خاك و غباری در كار نبود گاهی احساس می كردیم رنگ سیاه جاده از هر جاده ای روشن تر است.

بین ما فقط جواد با آن مزار آشنا بود و شاید هم به همین علت بود در جواب پرسش های ما كه چرا اینجا؟ چرا در غربت؟ تبسم،تنها پاسخش بود.

در طول جاده بر خلاف آنچه می پنداشتیم كوه و تپه و طراوت بود ، نه خشكی و كویر .هر چه نزدیك تر می شدیم نسیمی بی قرارمان می كرد انگار آمده بودند استقبال.

جواد گفت بعد این بلندی مقصد است، آماده باشید .

 آن بالا اولین چیزی كه دیدیم گنبد طلایی رنگی بود همه مان دست به سینهامان گذاشتیم تا سلام دهیم ، اما نمی دانستیم به كه. آنجا مزار فرزند كدام امام بود؟

از آن بالا همه چیزی دیده می شد جز خشكی و كویر، اطراف گنبد تلاطم جمعیت بود گفتیم اینجا كه بزرگ است امام زاده دارد ، جمعیت دارد، غربت ندارد حتما مزار شهدا در صحن همان امام زاده است كه گنبدش خود نمایی میكند .

یكی گفت بیچاره شهدای گمنام حتما زیر پای مردم سنگشان است. حال درآغاز روستا بودیم . دگرگون بودیم نمی دانستیم اول خود را به امام زاده برسانیم یا قبور شهدا؟

كسی حرف نمیزد !!!

تنها جواد بود كه پا برهنه كردو جلو راه افتاد.

شهید گمنام

همه در راه بودند پیر و جوان ،در آن بین میدیدی چند پیرمرد و پیرزن را كه در دست شاخه های گل دارند.

به آستانه مزار رسیدیم هرچه گشتیم نام صاحب آن گنبد و بارگاه را پیدا نكردیم.

صبرمان تمام شده بود گفتیم جواد نگفته بودی اینجا مزار امام زاده ای است اما نام این امام زاده چیست؟ قبور شهدا كجاست؟

حال معنای لبخندش را می فهمیدیم.

اینجا روستای درخش مدفن 5 فرزند گمنام روح الله است.

 اینجا روستای درخش و آن گنبد طلایی امام زادگانی پاك از نسل خمینی است.

اینجا روستای درخش و آنجا مزار فرزندان بخون خفته خمینی است. اینجا ، آنجاست كه شهدا غربتی ندارند.

اینجا آنجاست كه به تازگی برای آن چند پیر مرد و پیرزن، فرزندانی گمنام آورده اند به جای فرزندان گمنام خودشان تا برایشان مادری كنند.

اینجا آنجاست كه باید بر بلندای اول روستا ایستاد و گفت: (السلام علیك یا قتیل فی سبیل الله)

                                               اینجا ، آنجاست كه باید بر غربت خود بگرییم.

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیستم شهریور 1388.  توسط گمنام  | 


 

اولین پیام شهدا ::: نماز اول وقت

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه یکم مرداد 1388.  توسط گمنام  | 


شهید كریمی ده سال از من بزرگتر بود. یعنی آن موقع كه من دانش‌آموز ابتدایی بودم، او در روستا به عنوان معلم خدمت می‌كرد. همان وقت من و برادرم با هم قراری داشتیم كه حكایتش شنیدنی است: در آبادی، مغازه‌ای بود كه اهالی مایحتاج خود را از آنجا می‌خریدند.

محمد جعفر همیشه پیش مغاز ه‌دار می‌رفت و مقداری وسایل خانه می‌خرید و در زنبیلی می‌گذاشت و به او می‌گفت: وسایل را كنار بگذار، تا غروب برادرم بیاید و این‌ها را به خانه بیاورد. بعد مرا درجریان خریدش می‌گذاشت و سفارش می‌كرد كه بعد از نماز مغرب می‌روی، اجناسی را كه پیش مغازه‌دار گذاشته‌ام، برمی‌داری و می‌بری فلان منزل تحویل می‌دهی.

 حالا فلانی هم كسی بود كه شوهرش مرده بود و چند تا یتیم قد و نیم قد داشت و در واقع یتیم‌داری می‌كرد. آن وقت با تأكید زیاد به من می‌گفت: وسایل را می‌بری، طوری تحویلشان بده كه ترا نشناسند. من هم همان طور كه برادرم گفته بود، آن‌ها را می‌گذاشتم و قبل از این كه آن‌ها برسند و مرا شناسایی كنند، می‌رفتم.

 این مأموریت شبانه را، در ماه سه یا چهار بار انجام می‌دادم و كسی جز من و شهیدكریمی در جریان آن نبود. برادرم نه فقط در روستای خودمان، كه حتی به فكر فقرا و یتیمان آبادی‌های دور و اطراف هم بود و به وضعشان رسیدگی می‌كرد.

 راوی: محمد كرم كریمی  برادر شهید

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه هشتم تیر 1388.  توسط گمنام  | 


 

فرا رسیدن سوم خرداد ؛ سالروز آزادسازی خرمشهر از چنگ استکبار گرامی باد.

گل های بی نشان

[ تقدیم به گمنام ترین شهیدان ]

 اینجا مزار و باغ شهیدان بی سر است            گل های ما شقایق زیبای پرپر است

 در باغ ما چو پا بنهی اندکی درنگ                 ناگفته های ما ز بسی گفته بهتراست

 گر پیکر زمینی ما تیر و ترکش است                   بر جان آسمانی ما زخم خنجر است

ما عاشقان سرخ به خون ها نشسته ایم                این لاله های پرپر ما راز دلبر است

 این قبر یک دلاور میدان جبهه ها ست        شاید که یک بسیجی و سرباز و افسر است

ما را مبین که خفته به خاکیم در زمین            هریک ز ما به رزم خودش یک دلاور است

 این آیه را بخوان و مپندار مرده ایم                       ما زنده ایم و نزد خدا رزق دیگر است

دشمن نپرورد به سر خود خیال خام                ایران پر از جوان بسیجی سراسر است

 با خصم دون بگو که بترسد ز خشم ما                       فـریاد مـا بلنـدی الله اکبـر است

 مـا رهـروان راه ولایـت همیـشه ایم                        این پیـروان پاک خمیـنی رهبـر است

 

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه سوم خرداد 1388.  توسط گمنام  | 


سلام خدمت همه دوستان خوب ، همراهان و خادمان شهدا

ابتدا خدمت شما عرض کنیم طبق قولی که قبلا داده شد پایگاه جامع اطلاع رسانی شهدای امدادگر که مدت چند ماه بود توسط تیم اینترنتی نجاتگر در حال طراحی و تکمیل بود سرانجام با یاری خدا و لطف شهدا پایان یافت .

البته به این نکته نیز اشاره کنیم که هنوز مقداری نقص در سایت موجود می باشد که به یاری خدا در جهت تسریع در رفع آن کمر همت را بسته ایم.

در این مورد این وبلاگ هم هر چه با دوستان بحث کردیم به نتیجه ای در جهت تعطیلی آن نرسیدیم

شاید دلیل آن ، این باشد که در طول مدت این دو سال با عشق و علاقه تیم در جهت تکمیل پروژه شهدای امدادگر فعالیت و این وبلاگ نیز با جان و دل به روز رسانی می گردید.

به هر حال سایت ما برقرار و به روز رسانی می گردد !

آدرس سایت رسمی:          www.Shohada-Emdadgar.ir

و اما کسانی که مایل به ادامه به روز رسانی این وبلاگ توسط ما می باشند ؛ با نظرات خود خدمتگزاران حقیر شهدا را راهنمایی فرمایند....

منتظر حضور سبز شما در سایت و نظرات ارزشمندتان هستیم.

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388.  توسط گمنام  | 


 خاطرات دفاع مقدس :

پشت یک خاک ریز نشسته بودیم و رفت وآمد نیروهای عراقی را به دقت زیر نظر گرفته بودیم تا هر گونه تحرک شان را ثبت کنیم.

آن قدر به عراقی ها نزدیک بودیم که حتی با هم حرف نمی زدیم و حرف هایمان را با اشاره به هم می فهماندیم.

محمد تقی (سردار شهید ابوسعیدی ) اشاره کرد به من و با حرکت لب گفت: وقت نماز مغرب شده!!

توی موقعیت بدی بودیم. با اشاره گفتم: برمی گردیم مقر، بعد نماز می خونیم.

خیلی آهسته گفت: معلوم نیست برگردیم. رویش را برگرداند به طرف قبله و تکبیره الاحرام گفت ...

 

# نوشته شده در تاريخ   جمعه چهارم اردیبهشت 1388.  توسط گمنام  | 


باز، پر ...

چلچله، پر ...

قوچ و قو و كفتر، پر ...

باز در بازي، پر ... هرکه، كه دارد پر، پر! ...

شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ...

نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ...

گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ...

جز حديث سفر و آتش و خون ...

هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ...

رود، پر ... بازي، پر ...

وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ...

ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ...

صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ...

باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر! ...

بچه‌ها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ...  

عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر ...

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیست و یکم فروردین 1388.  توسط گمنام  | 


  مي گفت مراسم دعاي كميل بود. صفدر ميرزايي با كماشبندي بالاي تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش مي شد و در گوشه و كنار هر كس براي خودش خلوت و حالي داشت.

كماشبندي مي گفت: «آن شب، ميرزايي حدود دوكيلو انار با خودش آورده بود روي تپه سر پُست، تا آخر دعا مي خورد و گريه مي كرد.»

 پرسيدم: «مگر مي شود هم خورد و هم گريه كرد؟»

 گفت: «وقتي عبارت خواني مي كردند آنها را مي فشرد و بعد از ذكر مصيبت و گريه يكي يكي همان طور كه سرش پايين بود مي مكيد.

 كاري كه گمان نمي كنم كسي تا به حال كرده باشد!» به او مي گفتم: «بابا يا بخور يا گريه كن، هر دو كه با هم نمي شود.»

طنز جبهه - ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   شنبه دهم اسفند 1387.  توسط گمنام  | 


اي جماعت جنگ يک آئينه است
هفتة تاريخ را آدينه است
لحظه‌اي از اين هميشه بگذريد
اندرين آئينه خود را بنگريد
داغ بود و اشک بود و سوز بود
آه ! گويي اين همه ديروز بود
اينک اما در نگاهي راز نيست
در گلويي عقدة آواز نيست
نسل‌هاي جاودان فاني شدند
شعرها هم آنچه مي‌داني شدند
روزگاران عجيبي آمدند
نسل‌هاي نانجيبي آمدند
ابتدا احساسهامان ترد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفته، رفته خنده‌ها زاري شدند
زخم‌هامان کم‌کمک کاري شدند
عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلويم حاج همت مانده است
زخميم اما نمک بي‌فايده است
درد دارم ني‌لبک بي فايده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگيز از روحم گذشت
جان من پوسيد در شبغاره‌ها
آه اي خمپاره‌ها، خمپاره‌ها ... !

 

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 


مراسم شهادت نازدانه اباعبدالله الحسین(ع) ، حضرت رقیه (سلام الله علیها)

 خاك اينجا آرام است و متين، اما اين خاكها و اين زمين به ريگها و سنگهاى دشت كربلا نمى‏رسند، سرخى شقايق زيباست اما نه به زيبايى غروب خورشيد . آسمان آبى است و كبود، اما نه به كبودى رخسار رقيه(س) .

گريه كن! گريه كن! شايد در درياى چشمانت‏بتوانى پرستوى پرسوخته‏اى را در امواج متلاطم و خروشانى كه همچون شلاقى بر بدن او فرود مى‏آيد ببينى .

قصه‏ى تو، قصه‏ى امروز و فردا نبود . قصه‏ى تو، غصه‏ى بزرگى بود . قصه‏ى تو قصه‏ى مرگ بود . قصه‏ى تو، قصه‏ى جدايى از درياى عشق بود ....

با سخنرانی خطیب توانمند حضرت حجت الاسلام و المسلمین شیخ علیرضا حدائق

و نوای دلنشین حاج کاظم محمدی 

تاریخ : شنبه ، ۱۲ بهمن ماه ۱۳۸۷

زمان : بعد از نماز مغرب و عشاء

مکان : شیراز ، شهرک ولی عصر (عج) ، مسجد حضرت رقیه (س) -

!!! وسیله بازگشت مهیاست...

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   جمعه یازدهم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 


 پس از يك ماه و نيم كار سخت و اعمال جراحي و درمان‌هاي سرپايي كه حدود هشتصد مورد بود، تازه متوجه شديم كه يك‌ماه و اندي است كه تنمان به آب نخورده است و با اين يادآوري بدنمان شروع به خارش كرد.

 بعد از اين احساس براي بار ديگر به فكر خودمان افتاديم و به روستا رفتيم تا ببينيم مردم اين ديار چگونه از حمام استفاده مي‌كنند.

 حمام آن‌ها متشكل از يك تانك كوچك بود كه با هيزم گرم مي‌شد و در كنارش تانك آب سردي تعبيه شده بود و شيرهاي آب گرم و سرد با دو لوله به دوش متصل مي‌شد. دستگاهي ساده و كارساز. ما هم طي يكي دو روز حمامان را به همين ترتيب ساختيم.

 پس از گذشت اين همه زمان دوش آب گرم گرفتن با حمام خود ساخته، نعمتي بود كه با بزرگترين ثروت‌هاي دنيا قابل مقايسه نبود. به قدري سبك شده بوديم كه فقط دو بال براي پرواز كم داشتيم. وقتي فكر مي‌كردم كه موهاي سرمان مثل ريسمان شده بود، چندشم مي‌شد.


جهت مشاهده ادامه مطلب کليک کنيد ...
# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه یکم بهمن 1387.  توسط گمنام  | 


اين مردم در دلشان از شما بيشتر ترس دارند تا از خدا زيرا آنها هيچ شعوري ندارند. (يهودان) بر جنگ با شما جمع نمي شوند مگر در قريه ي محكم يا پشت ديوار كارزار بين خودشان سخت است شما آنها را جمع و متفق مي پنداريد در صورتي كه دلهايشان سخت متفرق است زيرا آنها داراي فهم و عقل نيستند.

 ((سوره حشر آيه ۱4))

غزه در آتش و خون !!! 

باز طعم گس سياست و سياسي كاري، قصه تلخ و تكراري توحش مدعيان حقوق بشر، و ناكامي سياستمداران كهنه‌كار در سانسور حقايق و ذبح واقعيت در برابر دوربين‌هاي فيلمبرداري و عكسبرداري عده‌اي اجير شده.

... و باز داستان حقي كه ديده نمي‌شود، مردماني كه زير نور شمع گذران عمر مي‌كنند و كودكاني كه در دستان كوچكشان تكه سنگي است از جنس نفرت. ... و باز نگراني و پريشاني دختركان معصوم با لباس‌هاي چين‌دار، دستان ترك خورده خردسالان از سرما، تابوت‌هاي بي‌شمار در حال گذر در كوچه پسكوچه‌هاي شهر، گريه‌هاي پنهاني يك پدر پير و بچه‌هايي كه مدرسه‌اشان خراب شده است.
خداي من! مگر در سرزمين سيم‌هاي خاردار و گريه‌هاي كودكان چيز ديگري باقي‌مانده است كه غاصبان ظالم از آن هم نمي‌گذرند؟ مگر مي‌توان در عالم سياست تا آنجا پيش رفت كه جان آدم‌ها به چشم نيايد و اشك مظلومان ديده نشود؟

خداي من! كجايند آن‌ها كه فرياد حقوق بشرشان گوش دنيا را كر كرده است؟ چرا كسي در حمايت از مردمان درمانده غزه امضا جمع نمي‌كند؟ راستي! چند ميليون امضا لازم است تا حقانيت كودكان بي‌گناه و مردم بي سلاح غزه را ثابت كند؟؟؟

كجايند مرفهان بي‌دردي كه در برابر ظلم به برادران و خواهرانشان مهر سكوت بر لب‌ها زده‌اند و در عوض تمام هم و غمشان را براي جعل نام خليج هميشگي فارس گذاشته‌اند؟ و خدايا تو خود مي‌داني كه سكوت ننگ است.

خداي من! كجايند قومي كه براي دخالت در پرونده هسته‌اي ايران تا دورترين نقاط دنيا مي‌روند و در عوض جنايت در بيخ گوش خود را نمي‌بينند و دم برنمي‌زنند تا روابط مه‌آلود سياسي و ننگين خود را ادامه دهند. و خدايا تو خود مي‌داني كه سكوت ننگ است. ... و من تصوير دخترك معصوم با موهاي ژوليده، چشمان سبز خيس با لباس‌هاي رنگين مندرس كه در حال تماشاي جنازه برادر خردسالش است را بارها مرور و ‌بغض كرده‌ام. و خدايا تو خود مي‌داني كه سكوت ننگ است.

غزه در خون مي غلطد وجهان در خوابي عميق است .......

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   شنبه بیست و یکم دی 1387.  توسط گمنام  | 


چاشني مين تركيد. توي كوله پشتي هم خرج آرپي جي بود. شعله بالا كشيد. خرج ها آتش گرفت. خرجها همين طور به اطراف پخش مي شد. چشم و دست و صورت و پشت و سينه همه را حسابي سوزانده بود. حتي يكي دو تا مين هم از پرت شدن خرج ها منفجر شد.

داد زدم برادر! بخواب به پشت تا خاموش بشه. داد زد: نمي تونم. نمي شه. پرت مي كنه. داد زدم دو نفر برين يه طوري كوله پشتي رو ازش جدا كنيد.

 گفت: « نه! نيايد. اين جا خطرناكه. چيزي نيست. الآن تموم مي شه. كسي رو نفرستين؛ خطرناكه» توي اين حرف ها بوديم كه آخري هم منفجر شد.

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387.  توسط گمنام  | 


با سلام و احترام . مطلب بسیار تکان دهنده ای را در این بخش درج مینماییم تا شاید بیشتر در نزد شهدا شرمنده شویم ...  پیشاپیش ضمن عرض پوزش از درج این مطلب !!!


از : شهيد گمنام ، فرزند روح الله

 به : خدا نکند ما باشيم!؟

موضوع : تشکر!  

با عرض سلام

اميدوارم حالتان خوب و خوش باشد و در کمال آرامش و آسايش در کنار ناموستان به امور

دنيويتان بپردازيد . من به عنوان نماينده ي تصادفي يک مشت آدم فراموش شده ، از شما

هيچ درخواستي ندارم وفقط به گفتن چند نکته بسنده ميکنم :

۱. لطفا بعد از لگد کردن خون ما پاي خود را شسته و سپس به ادامه ي کارتان بپردازيد .

۲. در صورت بروز هرمشکلي در زندگيتان ما را ديوار کوتاه خود بدانيد و هرچه بلد هستيد و

نيستيد را نثار ما کنيد و از انتساب انها به کلماتي همچون ...و ... و ... و جدا خود داري کنيد .

سر خم مي سلامت شکند اگرسبويي ....

۳.اگر ما را به ورطه ي فراموشي سپرده ايد عيبي نيست ، فقط گذشته ي خود و اجدادتان

را از ياد نبريد و ....

۴.

 الف : به برادران!

لطفا کمي از غيرت خود نسبت به ناموستان کاسته ورگ غيرتتان را با عمل ليزري برداريد .

چون دکتران امروزي وجود اين رگ را براي تنفس در اين روزگار، مضر ميدانند ومانعي

 براي امروزي شدن، روشنفکرشدن و....

ب : به خواهران!

تا جايي که ميتوانيد خود را مشابه برادران و حتي در شرايطي بالا تر از آنها بدانيد و اين

دانسته را جار بزنيد ونيز تا جايي که ميتوانيد در مصرف لباس و پارچه صرفه جويي کنيد و

از آن طرف اين صرفه جويي را با مصرف انواع بتونه هاي خارجي و داخلي جبران کنيد . از

حيا و عفت و نجابت بپرهيزيد که مانع اصلي شما در پيوستن به خانومهاي غير امّل و هاي

کلاس و امروزي و فرنگ رفته و آزاد است . در ضمن اصلا نگران گير دادنهاي پدران و

 برادران و همسرانتان نباشيد ،چون در شرح وظايف برادران در قسمت قبلي آنها را از

 داشتن غيرت محروم کرديم .

۵.در صورت گم کردن راه به جاي پاي ما نگاه کرده و در خلاف جهت آن گام برداريد .

در پايان،ممنون که به عرايض بنده گوش کرده و آن را سر لوحه ي زندگيتان قرار داديد . من

از طرف تمامي دوستان به شما اطمينان خاطر ميدهم تا با عمل کردن به اين عرايض به

تمام خواسته هاي خود اعم از پاشيدن نمک روي زخم حضرت زهرا (س) ، ياد آوري فدک،

خنديدن به حادثه ي کربلا ، لگد مال کردن خون شهدا ،پشت کردن به تمام دغدغه هاي

نسل قبلتان و از همه مهمترپيوستن به باشگاه مدرنيسم وجوزدگي فرهنگي ،

خواهيد رسيد.


با تشکر-شهيد گمنام،فرزند روح الله


با تخلیص از وبلاگ : دلنوشته های دختر شهید 

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه نوزدهم آذر 1387.  توسط گمنام  | 


« لبيك اي آشنا لبيك!»
فداي نگاهت، نگاهم كن!
فداي صدايت، صدايم كن!
مرابپذير!...
بنفسي انت...
تو از ما جدايي و همواره با مايي
بنفسي انت...
تو ازما دوري و ازما به ما نزديكتري
بنفسي انت...
تو نهايت اشتياقي و نهايت انتظار
بنفسي انت...
تو باشكوهترين آيت پروردگاري
بنفسي انت...
تو آبشار جاري نوري از عرش
اي شرافت محض
اي قداست مجسم
اي عزت ممتثل!...
ميلادت مبارك اي صحيفه عشق
خوش آمدي زيباترين گل هستي
اي نرگس عالم آرا.

 روابط عمومی ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   جمعه پانزدهم آذر 1387.  توسط گمنام  | 


صحبتی خودمونی

 بعضی وقتا با خودمون فکر می کنیم چقدر صفحه دلمون تیره و تار شده ..... بعضی وقتا دست به دامان شهدا میشیم ........ بعضی وقتا با خودمون فکر می کنیم شهدا چه کار کردن که خدا این قدر دوستشون داشت ؟؟!!

 گاهی اوقات هم این قدر حجم سوالات در افکارمون زیاد میشه که دیگه کم میاریم .... شاید این هم مصداق همون قضیه (( هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست )) باشه !!!

 می بینیم و می شنویم که رنگ و بوی شهدا توی جامعه ما داره کمرنگ تر میشه ..... شاید یه نظر شخصی باشه ، اما میدونیم که این مهم هیچ وقت بی رنگ نمیشه !!!

 شهدا همان بسیجیانی هستند که در تعرفیش مینویسیم : بسيج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهيدان گمنامي است که پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند.

 محبت شهدا نه تنها در دلهای تیره ما رخنه کرده ، بلکه در دلهای کوچکی که روشناییشان چشم ها را خیره می کند نیز جای دارد !!!

 امروز از کودک چهار ساله ای می نویسیم که چهار بهار از عمرمش را بیش سپری نکرده ، شاید حتی از جنگ چیزی نداند و صحنه های ایثار و دلاوری را فقط عکسها در ذهنش تداعی می کنند، اما عشق شهدا را در دل می پروراند.

 با تشکر از هانیه خانم چهار ساله که با پیام محبت آمیزش به ستاد یادواره ما را دلگرم و شرمنده کرد .....

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   جمعه هشتم آذر 1387.  توسط گمنام  | 


بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم اياك نعبد و اياك نستعين
مي‌خواهم زبان خامه را به سينه كاغذ آشنا كنم و نقشي از رخ آن زيبا را بر اين سينه سفيد منقّش كنم؛ اما قلم را توانايي اين كار نيست. كاغذ را تحمل اين نقش نيست.
مي‌خواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس كنم؛ اما عقل را توان به بند كشيدن دل نيست. تن را قدرت نگه داشتن روح نيست.
چشمانم را مي‌بندم.
مي‌خواهم تصويري از جمال رعناي يار را در ذهن تصور كنم؛ اما ذهن متصوّر چنين تصويري نيست. آن جمال زيبا را كسي قادر به تصوير نيست.
مي‌خواهم مرغ انديشه را از پرواز در آسمان خون‌رنگ عشق باز دارم؛ اما او را هيچ قيدي قادر به مقيد ساختن نيست. اين آسمان خويشتن را از طيران اين مرغ باز داشتن ثواب نيست.
قلم را دوباره به چرخشي وامي‌دارم. امواج خيره سر احساس به ساحل اطمينان هجوم مي‌آورند. آن يار رعنا تمام قد در تيغ قله عشق به تماشا ايستاده است. مرغ انديشه به پرواز خويشتن ادامه مي‌دهد. كاغذ از سياهي قلم نقش مي‌پذيرد. دل زبان گشوده كه:
اي نازنين دلبر. تو مرا هم‌چون شبنم صبحگاهي پاك خواسته بودي و من روسياه، از نوك پا تا فرق سر. به تو خود حال مرا مي‌بيني. شيطان را به دوستي برگزيدم و تو روزگارم را مي‌بيني؛ ولي هرگز از روي طغيان سر از فرمانت نپيچيده‌ام. هرگز از روي عمد بر خلاف دوستي‌ات عمل نكرده‌ام.
هرگز ! خود مي‌داني حتي آن هنگام كه طعم گناه از دهانم زايل نگشته بود، فكر تو آن را تلخ مي‌كرد كه هرگز گناه لذّتي نداشته است.
خود مي‌داني همواره پشيمان بودم؛ ولي چه كنم كه بر وجود كثيفم شيطان تسلّط پيدا كرده بود. هر گاه خواسته بودم كه رو به سويت نهم، اين نفس مرا باز داشته و هر گاه به اهل اين جا نظر داري و من سر از پا نشناخته، به اين جا آمده‌ام. شتاب داشتم تا به اين جا برسم پاي برهنه، جامه‌دريده، چشم گريان، با تني ريش به اين جا رسيده‌ام.
چشمانم كم‌سو گشته است. تنم زار گشته است. پاهايم مجروح است و دلم پريشان است. آيا تو مرا خواهي پذيرفت؟ آيا براي ديدنت حالي جز اين مي‌خواهي؟ آيا براي وصالت، مهريه‌اي بالاتر از اين خواستاري؟
پس كي بر من ناتوان نظرخواهي افكند؟
اي خون، فوران كن!
اي تن، پاره شو!
اي چشم كور شو!
بگذار دستانم بشكند؛ پاهايم قطع شود؛ مغزم پريشان شود. مگرتو اين را نمي‌خواهي؟ مگر تو اين را قبول نمي‌كني؟ پس تو مي‌گويي چه كنم؟ بهاي دينت را، اين جان ناقابل قرار داده‌اي؟
پس اي خصم مرا بكش!
بر درگهت انتظار تلخ است.
براي ديدنت، انتظار سخت است.
براي وصالت صبر نتوان كرد.
مرا به انتظار مگذار.
هر كسي خواسته است بر شيطان پشت پا زند، هر كسي خواسته است راه ميان‌بُر را انتخاب كند، هر كسي خواسته است با تو دمساز شود، هر كسي خواسته است با تو هم‌سخن شود، به اين جا شتافته است؛ و من نيز از آن‌ها تبعيت كرده‌ام.
آيا مرا هم قبول خواهي كرد؟
هيچ كس وقتي بدن پاره‌پاره‌ام را ديد، گريه نكند! احدي وقتي چشم بر تن بي‌روحم دوخت، گريه نكند كه اين تن جز قفسي نيست كه اين پوست و استخواني بيش نيست. اين بدن پوسته صدفي بيش نيست. مرواريدش را تقديم يار كرده‌ام و حقش هم همين است! بر من قبري نسازيد!
مرا از يادها ببريد!
مني نبوده‌ام؛ مني وجود نداشته.

ستاد بزرگداشت شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387.  توسط گمنام  | 


پایگاه امدادی نجاتگر در اردوی نظامی فرهنگی فداییان رهبری که از دوم لغایت چهارم آبان ماه برگزار گردید شرکت داشت.

به گزارش روابط عمومی پایگاه امدادی نجاتگر ، این پایگاه با استقرار بهداری امدادگر شهید رسول ایزدی و یک دستگاه آمبولانس در منطقه عمومی رزمایش فداییان رهبری به بسیجیان حاضر در این رزمایش امدادرسانی کرد.

در این برنامه که از دوم آبان ماه لغایت چهارم آبان ماه سال جاری در اطراف شیراز برگزار گردید تمامی امدادگران و پزشک این پایگاه در حال آماده باش بوده و به صورت شبانه روزی اقدام به یاری رسانی نمودند. سردار مینایی و همچنین سرهنگ بیانی فرمانده سپاه ناحیه شیراز با حضور در منطقه عمومی رزمایش از زحمات امدادی چند ساله پایگاه نجاتگر تشکر و قدردانی کردند.

پایگاه امدادی نجاتگر در تمامی اردوهای نظامی فرهنگی پایگاه مقاومت شهید تفاح با بهره گیری از کلیه تجهیزات و نیروهای خود به پیشگیری و امداد رسانی پرداخته است. ضمنا متذکر می شود در این اردوی نظامی فرهنگی که به همت پایگاه های مقاومت شهید تفاح مسجد رقیه (س) و پایگاه مقاومت حمزه سید الشهدا مسجد حسینی برگزار شد بیش از سیصد نفر از بسیجیان شرکت داشتند.

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه پنجم آبان 1387.  توسط گمنام  | 


 

 امروز برای شهدا وقت نداریم

  ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

 ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

 چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

 اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

 در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

 بهر سفر کرببلا وقت نداریم

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

 خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

روابط عمومی ستاد یادواره شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه شانزدهم مهر 1387.  توسط گمنام  | 


به مناسبت فرا رسیدن هفته دفاع مقدس و تجلی یاد و خاطره همه رشادت های جوانان این مرز و بوم ...

خاطرات جبهه ها يادش به خير ... اي بسيجي ها خدا يادش بخير

در سرم ديگر نباشد شور خون ... ياوران سر جدا يادش به خير

عهد ما بين خدا و من شکست ... عهدهاي با وفا يادش بخير

اشک من ديگر ندارد آبرو ... اعتبار ناله ها يادش بخير

سينه ام يا رب نمي سوزد چرا ... لذت سوز و دعا يادش بخير

جبهه لبخندش ميان اشک بود ... خنده هاي بچه ها يادش بخير

صوت زيباي اذان بچه ها ... رفته آن حال و هوا يادش بخير

در بيابان روي خاک قبر ها ... ذاکرين خوش صدا يادش بخير

چادر پاره ز ترکش ها چه شد ... خانه آل عبا يادش بخير

صبح حمله دور قبر هر شهيد ... ياد خاک مجتبي يادش بخير

دست زهرا(س) دست عباس (ع)و علي(ع) ... مي گرفت دست مرا يادش بخير

از شلمچه بوي خون مي شد بلند ... دومين کرب و بلا يادش بخير

بوي فکه بوي نهر علقمه ... دشت عباس آن سرا يادش بخير

نور اخلاص و عمل را داشتيم ... رمز و راز آن بقا يادش بخير

رد اشکم مي نوشت بر گونه ام ... يا ابا صالح(عج) بيا يادش بخير

صاحبم بر روي سربندم نوشت ... مي شوي آخر فدا يادش بخير

شد نصيبم خون دلها جاي خون ... شور و حال اين گدا يادش بخير

 

یاد و خاطره همه شهدا به ویژه شهدای امدادگر (گل های همیشه بهار) گرامی باد.

 

روابط عمومی ستاد یادواره شهدای امدادگر استان فارس

Info@Shohada-Emdadgar.ir

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه چهارم مهر 1387.  توسط گمنام  | 


روزگاری چهارفصلم سبز بود
ترکشی آخر نشد سهمم چه سود

 

با تو دلها آسمانی می شدند
ناله هامان ارغوانی می شدند

 

مرغ خوش خوان دیارم ناله کن
ناله از زخم هزاران ساله کن

 

باز حرفی زان دل تنگت بگو
قصه جا ماندن از جنگت بگو

 

آی مردم دل غریبی تا به کی
بعد از اینها خود فریبی تا به کی

 

درد جانسوزم شبی تکثیر شو
ای گلو گیرم دمی تفسیر شو

 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه بیست و سوم شهریور 1387.  توسط گمنام  | 


 

راهت را ادامه خواهم داد و به آنانی که می دانم زمانی دیگر تو را و راهت را و یارانت را نخواهند شناخت، خواهم گفت پرستوهایی بودند که نه زیستنشان چونان شما بود و نه رفتنشان.

تویی که برای آزادی ایرانمان، برای آسایش آنانی که بعد ها سر آسوده بر زمین می گذارند.از جان مایه گذاشتی.

و نمی دانند این آرامش را چه کسی برایشان به ارمغان آورده است. نمی دانند این سرمایه را مدیون کیستند، چون تو بدون هیچ منتی، بی نام و با نشان فدایی شدی. راهت را ادامه خواهم داد...

>>>  یاد و خاطره گلهای همیشه بهار جاوید باد  <<<

 دبیرخانه ستاد یادواره شهدای امدادگر استان فارس

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه هجدهم شهریور 1387.  توسط گمنام  | 


 امدادهای غیبی:

صبح روز عمليات فتح‌المبين بود (1/1/1363) در دشت رقابيه در حال پيشروي بوديم. موقعي كه نزديك خط دشمن رسيديم،‌ از تانك‌ها و نفربرها پياده شديم. دشمن با تيربار و خمپاره به شدت به طرف ما آتش گشود. همين‌طور به حالت دشتباني به سمت خط دشمن در حال پيشروي بوديم و هر لحظه يكي از رزمندگان مورد اصابت تير دشمن قرار مي‌گرفت و نقش بر زمين مي‌شد يا با جراحت به عقب بازمي‌گشت.

 ناگهان به ميدان مين وسيعي رسيديم. هوا كاملاً روشن بود. همه‌ي نيروها در پشت ميدان مين زمين‌گير شدند. منطقه، دشت صافي بود و دشمن كاملاً بر ما تسلّط داشت و آتش تيربار امان را از بچه‌ها بريده بود و كسي قادر نبود زير آن آتش شديد معبري باز كند.

يكي از نيروهاي اصفهاني با سر نيزه‌ي خود سيم تله‌هاي ميدان مين را چيد و معبر گشوده شد و نيروها از ميدان عبور كردند؛ اما تيربار دشمن روي معبر قفل شده بود. اولين نفر كه از ميدان مين عبور كرد، كسي نبود جز برادر طلايي فرمانده‌ي دسته كه در هنگام عبور به شهادت رسيد و بقيه پشت‌سر او زمين‌گير شدند و فرياد مي‌زدند و درخواست مي‌كردند كه تيربار دشمن را خفه كنند.

 آرپي‌جي‌زن، دو گلوله به طرف سنگر تيربار دشمن شليك كرد ولي متأسفانه گلوله‌ها به خطا رفت و تيربار همين‌طور ما را زير آتش داشت و هر لحظه فرياد "يا مهدي يا مهدي!" يكي از برادران بلند مي‌شد و يا مظلومانه در آن دشت به شهادت مي‌رسيدند. يكي از برادران براي اين‌كه بچه‌ها روحيه بگيرند، بلند شد و تكبيرگويان رگبار زد و به سوي سنگرهاي دشمن يورش برد.

 تيربارچي دشمن وي را هدف گرفت و چند تير به شكم وي خورد و با تني مجروح به عقب بازگشت. در آن لحظه همه مأيوس شده بوديم و تعداد محدودي از بچه‌ها سالم مانده بودند. يك آرپي‌جي‌زن ديگر آمد كه تنها يك موشك همراه داشت.

 همه‌ي برادران با خواندن آيه‌ي شريفه‌ي« و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي» از خدا خواستند كه گلوله‌ي او به هدف اصابت كند، سپس شليك كرد؛ نور عقب موشك را تعقيب مي‌كرديم كه آن موشك از روزنه‌ي سنگر تيربار دشمن وارد شده و آن را منهدم نمود.

 همه‌ي بچه‌ها روحيه گرفتند و تكبيرگويان به طرف خاكريز دشمن هجوم برده و خط دشمن سقوط كرد و نيروهاي عراقي سراسيمه پا به فرار گذاشتند و همه به طرف يك خودرو ايفاي دشمن كه در حال دور زدن بود و براي فرار آماده مي‌شد، هجوم بردند و در حال سوار شدن بودند كه يكي از برادران بسيجي با شليك گلوله‌ي آرپي‌جي دشمن را آن‌ها را متوقف نمود و اين بود نمونه‌اي از معجزه‌ي الهي و معجزه‌ي آيه‌ي «و مارميت اذ رميت ...».

# نوشته شده در تاريخ   شنبه دوم شهریور 1387.  توسط گمنام  | 


مسابقه                                                                   مسابقه

 با سلام خدمت کليه کاربران محترم پايگاه اينترنتي نجاتگر و با عرض تبريک به مناسبت فرا رسيدن نيمه شعبان ، ميلاد با سعادت تنها نجاتگر عالم هستي مهدي موعود (عج) به اطلاع مي رسانيم پايگاه اينترنتي نجاتگر در نظر دارد همزمان با يکمين سال تاسيس اين سايت و ايام پربرکت نيمه شعبان مسابقه اي برگزار نمايد .

لذا از کليه کاربران عضو در سایت نجاتگر جهت شرکت در اين مسابقه دعوت به عمل مي آيد. در صورتي که عضو نيستيد مي توانيد از طريق عضويت در بخش نجاتگر در اين سايت عضو گرديد.

 

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387.  توسط گمنام  | 


ما زنده به آنيم كه نه بي رنگ بميريم

 سرخيم چو لاله كه نه در ننگ بميريم

روئيده به باغ دلم از هجرت هر لاله شقايق

زين پس چه سزا هست كه دلسنگ بميريم

 از ناله خفاش پرست شب مرگ چه پروا

 بر بام جهان چو تذرويم و سرسنگ بميريم

 ما آمده ايم كه چو كودك شش ماهه در آغوش

با مرگ بجنگيم و درين جنگ بميريم

 

 

ستاد يادواره شهداي امدادگر استان فارس 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه پنجم مرداد 1387.  توسط گمنام  | 


اي شهيدان !!!

 غم غريبي برشانه هايمان سنگيني كرده ! چراغ راهمان شويد ، چنانچه بوده ايد . دستان دنيايي ما را بگيريد ، كه فرورفته در باتلاقيم...

 اي شهيدان !!!

 به ما كمك كنيد تا در اين مرحله سخت كه بعضي به انهدام معنويت رضايت داده اند از هدر رفتن خون پاكتان جلوگيري شود...

 اي شهيدان !!!

 مارا نيز در نجواهاي عارفانه خود با خدايتان ، فراموش نكنيد.

 

ستاد یادواره شهدای امدادگر استان فارس - التماس دعا

(پایگاه امدادی نجاتگر)

# نوشته شده در تاريخ   شنبه پنجم مرداد 1387.  توسط گمنام  | 


صداي تبادل آتش ،خمپاره ، توپ و...قطع نمي شد. شهيدحسن گل گيرنوش آبادي پزشكيار گردان عمار بود و من نيز امدادگر گردان.

 عمليات والفجر چهار و دشت پنجوين ،يك گروهان ازگردان عمار قرار بود به سمت ارتفاعات كاني مانگاه حركت كنند.

سراغ گل گير رفتم، گفتم من را نيز باخود ببر، اما قبول نكرد .خواهش كردم،التماس گردم،اما فايده اي نداشت و قرار شد من با مابقي گردان پشت خاكريز و در دشت پنجوين بمانيم. گل گير مي رفت و من گريه مي كردم. 

 اورفت و شهيد شد.

 يك روز قبل:

 امدادگر ،امدادگر.... هروقت صداي امدادگر ازميان بچه ها بلند مي شد ،نشان از مجروحيت يكي از رزمندگان بود. ابتداي صبح بود و ما هنوز پشت خاكريز و همچنان درگيري با عراقي ها ادامه داشت ،ناگهان آتش بسيار سنگيني برروي خاكريزي كه درآن مستقر بوديم ريخته شد، خاك ودود و آتش به هوا برخواست و بعد چند لحظه سكوت همه جا حاكم شد و چه سكوتي؟!

امدادگر ،امدادگر .... به خود آمده فهميدم كسي مجروح شده است اطراف را نگاه كردم متوجه شدم حدود 200متر بالاتر چند نفر مجروح شده اند ،با خودگفتم كه حتما امدادگري كه درآن نقطه است به كمك مجروهان خواهد رفت.

 درهمين افكار بودم كه دوبار صداي امدادگر،امدادگر را شنيدم واشاره دست افرادي را كه درانتهاي خاكريز بودند، بدون معطلي كوله امداد رابرداشتم وشروع به دويدن كردم،دور و برم خمپاره مي خورد وگاهي نيز صداي زوزه تركش را نيز مي شنيدم،تلاش مي كردم كه تندتر بدوم ولي نمي دانم چرا هرچه تقلا مي كردم كمتر نتيجه مي گرفتم،اين فاصله كوتاه براي من بسيار طولاني شده بود وزمان برايم بسيار كند مي گذشت ،ديگر رمقي نداشتم هرچه مي دويدم نمي رسيدم.

خمپاره ها امان نمي داد ، بالا سرمجروحين كه رسيدم ديدم سه نفر هستند ؟دست وپايم را گم كردم خدايا به كمك كدام يك بروم يكي ازديگري بدتر،شروع كردم به صدا زدن گل گير، گل گير

ناگهان گل گير را بالاي سرخود ديدم . شروع كرديم به بستن مجروحين ،يكي از آنها هيكل درشت و تنومندي داشت وتمام عضلاتش را تركش پاره كرده بود . خون مثل فواره بيرون مي آمد ، هرچه تلاش كرديم اثر نداشت وچشمانش آرام آرام بسته شد ،وبه خيل شهدا پيوست اين مرد رشيد ودلير كسي نبود جزءفرمانده تيپ يكم عمار شهيد حاجي پور.

روحش شاد و يادش گرامي

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه یکم مرداد 1387.  توسط گمنام  | 


ای شلمچه بگو سرخی خورشید سر زمینت از چیست؟مگر خورشید را در تو سر بریدند که آسمانت به رنگ برکه های خون شهیدان است؟ مگر سروها را به خاکت کمر شکسته اند که خاکت آرامگاه نخل های نگون گشته است؟


ای اروند بگو از چه این سان نام وحشی به خود گرفته ای؟آیا وحشیگری تو به خاطر بلعیدن یاس ها و نسترن ها نیست؟ مگر خون آلاله ها چه داشت که هر چه بیشتر نوشیدی تشنه تر شدی؟


خدایا ،سراسر زندگیم آکنده از درد است و این گران بهاترین سرمایه زندگی من است.نگاه و احساس من با درد آشناست.درد چنان با وجودم عجین گشته است که تحمل دوری از آن را ندارد.

 

 

خدایا، تو را سپاس می گویم که این نعمت عظیم را بر من ارزانی داشتی و آن را وسیله سعادت من قرار دادی .با آن که مردم از درد گریزانند ولی آرامش وجود من وابسته با آن است و آن درد عشق ولایت و شهادت است و تنها دردی است که درمانش را نمی طلبم که بسیاری خواهند گفت دیوانه و راست خواهند گفت که در عشق ولایت و شهادت دیوانه ترینم.

 اللهم الرزقنا توفیق الشهادة

 ستاد مشترک یادواره شهدای امدادگر استان فارس ( پایگاه امدادی نجاتگر )

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه نوزدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


شهید سید مرتضی آوینی:

 1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.

3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان‌های سپاه حق می‌دواند و آن را زنده نگه می‌دارد.

 4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.

 5)شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

6)شهادت مزد خوبان است.

 

شهید حمیدرضا نظام:

 شهادت شمع است و شهید پروانه‌ای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

 

شهید حاج ابراهیم همت:

 شهادت، زیباترین، بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشن‌ترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونین‌ترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.

 

 شهید سید مجتبی علمدار

شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.

 

 شهید علیرضا مردانی:

 ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.

 

شهید بهشتی:

شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیده‌ای عاشقی را از معشوق بترسانند.

 

شهید عباس کریمی:

شهادت در اسلام،‌ مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن می‌رسد. شهید جلال عباسی شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادت‌آمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت می‌دهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.

 

 شهید سید محمد سیامی:

 شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.

 

 شهید عبدالله زارعکار:

شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست می‌یابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.

 

شهید علی اکبر محمود زاده

شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمی‌شود.

 

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه یازدهم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


یک روز گفتند: «همه باید آزمایش خون بدهند.» چند دکتر به اردوگاه آمده بودند. از آسایشگاه یک شروع کردند و تا به ما رسیدند چند روز طول کشید، چون، آسایشگاه 24 بودیم.

 جلو من، برادری بود که سال 59 اسیر شده بود. نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه؟ اما من خود را موظف می‌دانم که واقعیت را بنویسم. موقعی که آمپول را در رگ او زدند، هر کاری کردند، نتوانستند خونی از رگ او بیرون بکشند. آن دکتری که به او آمپول زده بود، دستپاچه شد و به دکتر دیگری که کنار او بود، جریان را گفت. دکتر بعدی هم چند بار آمپول را بیرون آورد و در چند رگ دیگر آن آزاده زد، اما از خون خبری نبود که نبود!

 یکی از دکترها گفت: «حتّی اگر یک قطره هم بتوانید بگیرید کافی است.» فکر می‌کنید چه شد؟ یک قطره، فقط یک قطره- آن هم با زحمت- از او خون گرفتند.

حسین دشتی

# نوشته شده در تاريخ   شنبه هشتم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


سرم را تكیه می‌دهم به گونی‌های پشت سرم. پاهایم را دراز می‌كنم. فانوسی كم رنگ در سنگر روشن است. لباس غواصی چسبیده به تنم و كم كم دارم عرق می‌كنم. بلند می‌شوم و لباسم را كه مملو از گل و لای است در می‌آورم و لباس خاكی رنگی را به تن می‌كنم. یك جفت فین غواصی به دیوار آویزان است. اشنوگر كنارم افتاده است و من بی‌رمق دوباره می‌نشینم. پاهایم درد می‌كند و كف دستانم می‌سوزد. كم كم دارد صبح می‌شود. سرم را می‌گذارم روی زمین و دراز می‌كشم.

نمی دانم چقدر طول می‌كشد تا از سر و صدای بیرون بیدار می‌شوم. چادر سنگر كنار می‌رود، مهدی با ساكی در دست وارد می‌شود. ساك را می‌گذارد روی زمین و با صدایی كه انگار از ته چاه بیرون می‌آید، می‌گوید:"گفتند بدهم به شما. نامه‌های بچه‌هاست كه توی این مدت رسیده..." این را می‌گوید و می‌رود.

ساك را می‌كشم سمت خودم. هفت ماه است از خانواده‌ام بی‌اطلاعم. زیپ ساك را باز می‌كنم و نامه‌ها را می‌ریزم روی زمین. تلی از نامه روبرویم جمع می‌شود. دستم را لای نامه‌ها می‌كنم و دانه دانه می‌چینمشان روی همدیگر. مهدی سماواتی، حسین سعادتی، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری، خودم، مرتضی شاكری، مرتضی شاكری....

مرتضی چقدر نامه دارد با یك خط ساده و كودكانه. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف...

پشت خاكریز نشسته‌ام. آفتاب دارد غروب می‌كند. صدای خش خش همیشگی دمپایی روی سنگریزه‌های محوطه شنیده می‌شود و بعد صدای هیاهوی بچه‌ها كه فوتبال بازی می‌كنند. بیسیم را خاموش می‌كنم. كاغذی را بر می‌دارم و می‌گذارم روبرویم. اسم بچه‌ها را یكی یكی می‌نویسم.

لیست را به فرماندهی می‌دهم و بر می‌گردم. قرار می‌شود فردای آن روز برای رفتن مهیا شویم.

نامه‌ها را می‌چینم روی همدیگر. دور تا دورم را پاكت‌های نامه گرفته‌اند. می‌خواهند مرا ببلعند. نامه‌های مرتضی را می‌گذارم در یك طرف...

بعد از نماز بلندگو را دستم می‌گیرم و شروع می‌كنم به خواندن نام بچه‌ها. مرتضی ردیف سوم نشسته است و به من زل زده است. نام بچه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. با خواندن هر نام یك نفر بلند می‌شود و به طرف سنگرش می‌رود. نمی خواهم چشمم به مرتضی بیفتد، ولی نگاهش را از من نمی گیرد. خواندن لیست تمام می‌شود و بچه‌ها نمازخانه را ترك می‌كنند. من هم پشت سرشان حركت می‌كنم.

دستی به شانه‌ام می‌خورد. مرتضی است:"آقا رسول كار خودت رو كردی دیگه. اسم ما رو رد نكردی، آره؟! دمت گرم!‌ رسم رفاقت رو خوب به جا آوردی."

رویم را برمی گردانم و به راه خودم ادامه می‌دهم. مرتضی جلویم می‌ایستد. صورتش سرخ شده و لبانش می‌لرزد:"یك عمره منتظریم عملیات بشه ما هم بریم جلو، حالا كه داره عملیات می‌شه، ‌این وضعمونه آره..."

گفتم:"عملیاتی در كار نیست. اینا یك مدت می‌روند یك محور دیگه تو هم نمی خواد بری."

ـ"اگه عملیات نیست پس چرا خودت داری می‌ری؟ فكر كردی با بچه طرفی! مثلا بچه محلیم..."

حریفش نمی شوم. صدایم را بالا می‌برم:"آقای شاكری، ‌مثل اینكه شما، ‌سلسله مراتب حالیت نمی شه، ‌بفرستمت بری دوباره آموزش ببینی."

حالا دیگر بچه‌ها دورمان جمع شده‌اند. مرتضی با آن چشمان مشكی اش كه حالا سفیدی‌اش به سرخی زده است، نگاهی می‌كند و می‌رود.

عصر بچه‌ها سوار كامیونها می‌شوند و بعد از چند ساعتی می‌رسیم به محل مورد نظر. بچه‌ها یكی یكی پیاده می‌شوند. از توی آینه ماشین مرتضی را می‌بینم كه از كامیون عقبی پیاده می‌شود.

به سرعت پیاده می‌شوم و یقه اش را می‌گیرم:"به اجازه كی سر تو انداختی پایین و اومدی. فكر كردی باهات پدر كشتگی دارم. ما اومدیم اینجا آموزش غواصی ببینیم. احتمالا شش هفت ماه طول می‌كشه. گفتند هیچ احدی از این جمع حق رفتن به مرخصی رو نداره. حق نوشتن نامه یا دریافت نامه رو نداره..."

همانطور كه سرش پایین بود گفت:"خوب منم مثل بقیه."

با عصبانیت گفتم:"بقیه مثل تو نیستند..."

آرام سرش را بلند كرد و گفت:"شایدم باشند..."

نامه‌های مرتضی را می‌گذارم روبرویم. خوب چسبانده نشده‌اند. درهایشان باز است. نامه را می‌كشم بیرون. نامه با خطی كودكانه نوشته شده:

 

***  سلام به بابا مرتضی

بابایی ،‌تو دیگه ما را دوست نداری كه نمی یای. آقای باقری دیروز اومده بود. كلی سر مامان داد زد كه اجاره اش را بدهد. مامان هم فقط گریه كرد. تو رو به خدا زودتر بیا.

زینب

زیرش هم یك خانه كشیده بود با یك مرد چوب به دست. نامه را می‌گذارم سر جایش. نامه بعدی را بر می‌دارم.

 

*** سلام به بابا مرتضی بد

دیروز آقای باقری اثاث را ریخت تو كوچه. مامان خیلی گریه كرد. دایی اومد و ما را آورد به خانه شان. ولی زن دایی قهر كرد.

بابا مرتضی بد، من اینجا را دوست ندارم. چرا نمی آیی؟ مامان خیلی غصه می‌خورد. زودتر بیا.

زینب

نامه بعدی را بر می‌دارم. تویش پر است از گل‌های خشك شده.

 

*** سلام به بدترین بابای دنیا

دیگه دوستت ندارم چون تو هم ما رو دوست نداری. قهرقهر تا روز قیامت.

ولی مامان گفته برایت نامه بنویسم و این گلها را برایت بفرستم. ولی اصلا اصلا من نچیدمشون و اصلا هم تو دستام تیغ نرفت. مامان هر روز در خانه كلی قند می‌شكند و می‌فروشد.

زن دایی هم دیروز به من گفت: بابات دیگه نمی آد. من هم از عصبانیت كفشهاش رو تو جوب انداختم. زن دایی زن بدی است. با مامان هم همیشه دعوا می‌كند. مامان شبها گریه می‌كند.

دیگر دوستت ندارم.

زینب 

نامه‌ها را یكی یكی می‌خوانم. اشك از چشمانم سرازیر می‌شود و می‌چكد روی نامه‌ها. بدنم می‌لرزد. سرم را می‌گیرم و دراز می‌كشم بین نامه‌ها.

جملات زینب جلوی چشمانم رژه می‌روند. حالا من مانده‌ام با مرتضایی كه حتی جنازه ندارد تا به خانواده اش تحویل بدهم...

 

# نوشته شده در تاريخ   پنجشنبه ششم تیر 1387.  توسط گمنام  | 


 در عملیات والفجر 4 در کنار دشت شیلر و پادگان  گرمک عراق،من به همراه چند نفر از دوستان  مجروح شدیم.نیروها هنوز در حال پیشروی بودند  و دشمن از یک جناح هنوز مقاومت می کرد و  خط شکسته نشده بود.

یکی از بچه ها مجروح رو به آسمان کردو گفت:خدایا آمبولانس بفرست! من گفتم:برانکارد برساند تا برسد به آمبولانس.در همین حال یک آمبولانس عراقی به طرف ما آمد و می خواست ما را به اسارت بگیرد.

من گفتم:بچه ها دعا کردید،ولی خدا نخواست! یکی از بچه ها که از ناحیه پا زخمی بود خود را به سنگری رساند و یک نارنجک برداشت و به فاصله 2 متری آمبولانس انداخت.راننده آمبولانس عراقی تا پیاده شد نارنجک منفجر شد و او کشته شد.

 یکی دیگر از بچه ها که مجروحیت کمتری داشت ما را با همان آمبولانس به عقب برد و در باران تیر و ترکش ها پنچر نشد و خداوند آمبولانس بی راننده فرستاد و راننده ما که رانندگی را خوب بلد نبود به زحمت بدن نیمه جان ما را به عقب رساند.

# نوشته شده در تاريخ   یکشنبه نوزدهم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


در ديدگاه خيلي از بچه هاي نسل سوم بسيجي يعني كسي كه ريش مي گذارد و دو تا انگشتر عقيق دست مي كند و احتمالا پيراهنشم روي شلوارش مي اندازد و همين طوركه راه مي رود به زمين و زمان گير مي دهد.

!!! ولي ما براي خودمون تعريف ديگري داريم :

درتعريف ما هر كس خواست ازبسيج بنويسد بايد بنويسد بسيجي كسي است كه سرش مي رود اما ناموس و خاك وطنش هرگز،بسيجي كسي است كه خودنمايي و خودآرايي در قاموسش نيست . ازخاك ساخته شده و خاكي مي ماند و به خاك مي رود،بسيجي به عشق خدا و پيغمبر و امام زمان (عج) قدم برمي دارد و هر كس كه در راه آنان باشد،وقتي همه دنيا در برابرش بايستند او در برابر همه دنيا خواهدايستاد،و آنقدر ازتمام خوبيها بنويسيدتابرسيد به اينجاكه :

 "بسيج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهيدان گمنامي است که پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند"

 

 

 

تقدیم با همه وجود به شهدا و به ویژه شهدای امدادگر

 

 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه هجدهم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


 

فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است.

خرمشهر را خدا آزاد كرد.

 با سلام و احترام .... ضمن تبریک به مناسبت فرارسیدن سالروز آزاد سازی پرغرور خرمشهر ، به همين مناسبت پايگاه امدادي نجاتگر تعدادي عکس در تالار سايت براي شما دوستان عزيز قرار داده است که اميدواريم مورد توجه شما قرار گيرد .... التماس دعا

گالری عکس فتح خرمشهر (1)

گالری عکس فتح خرمشهر (2)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اطلاعيه !!!

ضمنا به اطلاع همه کاربران ميرساند که بانک اطلاعات جامع شهداي استان با تلاش جدي دوستان در حال تکميل است و تا پايان تيرماه سال جاري به اتمام خواهد شد و جهت بهره برداري در سايت شهداي امدادگر قرار خواهد گرفت ...

مجددا از شما دوستان پوزش مي طلبيم به دليل اين که اين وبلاگ دير به دير آپ ميشود ... ان شالله با تکميل پروژه بزرگ پايگاه جامع اطلاع رساني شهداي امدادگر استان فارس تا اوايل تابستان اين وبلاگ نيز به سايت رسمي متصل خواهد شد ...

 

يادواره بزرگ شهداي امدادگر استان فارس

4 آبان 1387

کليات برنامه بزودي به اطلاع دوستان خواهد رسيد ...

التماس دعا

# نوشته شده در تاريخ   جمعه سوم خرداد 1387.  توسط گمنام  | 


 
جاذبه ی خاک به ماندن می خواند و آن عهد باطنی،به رفتن.عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن.... و این هردو را خداوند آفریده است تا وجود انسان، درآوارگی و حیرت میان عقل و عشق معنا شود و ...

 

و شهدا عشق را برگزیدند... 

 

# نوشته شده در تاريخ   شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387.  توسط گمنام  | 


 

 به خون پاک اباعبدالله قسم، شهداء خیلی مظلومند!!!

مظلوم‌تر از چیزی که من و شما فکرش را می‌کنیم، می‌بینیم و یا می‌شنویم!!!

نمی‌دونم گریه کنم، بخندم، بی‌تفاوت باشم، ببینم و افسوس و آهی و بعد بگذرم و دوباره روز از نو، روزی از نو و انگار نه انگار .....

 


یه داستان!!!

 گفت:اسکله چه خبر ؟؟؟

گفتم:منتظر شماست بری شهید شی !!!

خندید و رفت ، وقتی جنازشو آوردن گریم گرفت.

گفتم:من شوخی کردم ، تو چرا شهید شدی ...

# نوشته شده در تاريخ   جمعه ششم اردیبهشت 1387.  توسط گمنام  | 


تقدیم به تنها نجاتگر عالم هستی مهدی موعود(عج)

 

آهاي آقا...
آهاي خانوم...
يه شاخه گل ازم بخر...
از همه نوع، از همه رنگ، هرچي دلت ميخواد ببر... اين يكي ياسه بخدا... به رنگ و روش نگاه نكن... تمومه ياسا سفيدن...
اين يكي رنگ نيلوفر... اين گل سرخ نازنين... يه معركست بيا ببين... شكفتنش دوباره بود...
ماه رمضون، تو اون سحر... اصلا بيا اينو ببين... شقايقه، نفهميدي؟... شرمندتم سر نداره... يه شاهگله بدون سر...
يه شاخه لاله هم دارم... ببين چه ناز و خوشگله... دو برگش افتاده زمين... به ضرب داس و با تبر...
يه غنچه محمدي دارم برات، دل ميبره... شكوفه بود كه چيدنش... گلچينا با تير سه سر...
دسته گلاي ناز من زينت و تاج عالمن... بهاش يه قلب لرزونه... يه عاشقي، يه چشم تر...
حالا اگه پسنديدي... هر كدومو خواستي ببر... تـو رو خـدا فـقط بگـو.....

از گل نـرگـس چــه خبــر؟

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

# نوشته شده در تاريخ   جمعه ششم اردیبهشت 1387.  توسط گمنام  | 


حرفي كه از دل برخيزد بر دل نشيند .....

 مكه من فكه بود ، مناي من در دوكوهه


 قبله من جبهه و كربلاي من دوكوهه


 مدينه ام شلمچه و بقيع من هويزه


 مروه من طلائيه ، صفاي من دوكوهه


 ديار غربت و غم و وادي عشق و عرفان


 جاي قبول توبه و دعاي من دوكوهه


 محل كسب دانش و معرفت و ولايت


 راه عبور آزمون براي من دوكوهه


 كوچه آشنايي و محل بي قراران


 ماه من ، پناه من ، سراي من دوكوهه


 فرصت بيعت من و جاي نداي لبيك


 زود به يار مي رسد ،‏صداي من دوكوهه


 اگر راه كربلا بسته به عاشقانه است


 علقمه و فرات و نينواي من دوكوهه است


 جاي سرودن شعار انتقام سيلي


 شبيه كوچه ،‏مقتداي من دوكوهه


 بين تمام شهرهاي كشور دل من


 آنكه محرم ، ناله هاي من دوكوهه


 قافله رفت و دگر جدايم از شهيدان


 مريض عشقم و فقط دواي من دوكوهه است .


شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند .

# نوشته شده در تاريخ   چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387.  توسط گمنام  | 


 

در سينه‌ام دوباره غمي جان گرفته است
«امشب دلم به ياد شهيدان گرفته است»

تا لحظه‌اي پيش دلم گور سرد بود
اينک به يمن ياد شما جان گرفته است

در آسمان سينه‌ي من ابر بغض خفت
صحراي دل بهانه‌ي باران گرفته است

از هر چه بوي عشق تهي بود، خانه‌ام
اينک صفاي لاله و ريحانه گرفته است

ديشب دو چشم پنجره در خواب مي‌خزيد
امشب سکوت پنجره پايان گرفته است

امشب فضاي خانه‌ي دل، سبز و ديدني است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است

  

پايگاه امدادي نجاتگر و کانون دانشجویی هلال احمر در بهار سبز زندگی همراه با کاروان راهیان نور !

سال نو مبارک

بهار سبز زندگی همراه با کاروان راهیان نور ! باز هم خداوند را شاکريم که در آغاز بهار سبز زندگي و سال نو در بين سالکان طريق وارستگي و در محضر مبارک اين سروقامتان هستيم.اميد است سالي رو که با ياد و خاطره شهيدان آغاز مي کنيم همواره شهيد گونه و شهيدپسند به پايان برسانيم .

 خدايا! در اين سال قلبهاي ما را به نور خود صيقل ده و چشم هاي ناقابل ما را به ديدن جمال روي تنها نجاتگر عالم هستي مهدي موعود(عج) منور گردان و شهادت را نصيب ما بفرما ..... آمين يا رب العالمين

 

www.Nejatgar.com

www.Nejatgar.ir

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386.  توسط گمنام  | 


 

تشییع پیکر مطهر شهدای گمنام در شیراز

 

 

 

# نوشته شده در تاريخ   جمعه دهم اسفند 1386.  توسط گمنام  | 


با تشکر از لطف و محبت کاربران گرامی در این جا پیغامی زیبا از دوست عزیزمان آقای سید حسین را درج می نماییم.....امید است بتوانیم دنباله رو راه پدر شهید این بزرگوار باشیم.

 

ديگه باورم شده بر نمي گردي به خونه....... ديگه باورم شده چشمام اسير بارونه......

ديگه با صداي در منتظرت نمي مونم ......ديگه شعر بچگي ها مو برات نمي خونم......

 ديگه من نمي خونم صداي كفش و پا مياد...... ديگه من نمي خونم انگار داره بابا مياد .....

ديگه در كه وا ميشه نمي دوم توي حياط.... ديگه تا اومدي تو، چايي نمي آرم برات ......

ديگه جانمازتو توي اتاق نمي ذارم .........اذيت نمي كنم، تسبيحتو برنمي دارم.......

ديگه توي بغلت رو زانوت نمي شينم .......ديگه ناز كردنتو، خنده ها تو نمي بينم......

 حالا ديگه روي قبرت گل ميخك مي ذارم ..........قاب عكست روي ديواره برش نمي دارم...

تو مي موني توي اون خاطره هاي ناب من ............پسرت يادت نره بازم بيا به خواب من

......پسر کوچکت حسین

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه یکم بهمن 1386.  توسط گمنام  | 


 

دوباره ياد خودت را به دل جوانه زدي
درون دفتر دل، نقش جاودانه زدي

به رازهاي دلم مرهمي نهادي و بعد
سري به فصل غزل‌هاي عاشقانه زدي

کنار پنجره‌ي دل نشستي و با شوق
به گيسوان ظريفم دوباره شانه زدي

به آستان دل بي‌هوا و غمگينم
طراوتي به بلنداي اين زمانه زدي

چقدر راه رسيدن به ديدنت دور است
تويي که دل به افق‌هاي بي‌کرانه زدي

شب است و دشت پر از عطر مهرباني تو
دوباره ياد خودت را به دل جوانه زدي

# نوشته شده در تاريخ   دوشنبه دهم دی 1386.  توسط گمنام  | 


با تشکر از دوستان عزیز که نسبت به ما اظهار محبت فراوان نمودند و ما را در این برنامه یاری دادند. در این جا قسمتی از پیغام زیبای یکی از کاربران گرامی را برای شما درج می کنیم.امید است مورد شفاعت شهدا قرار بگیریم.

رفته بودم سفری سمت مزار شهدا
که طوافی بکنم گرد مزار شهدا

به امیِِدی که دل خسته هوایی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا

هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه عشق
شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا

رمز این چشم عطشناک از آنجائیست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا

چون نشد شمع دل تنگ که سوزد شب عشق
کاش می شد که شوم سنگ مزار شهدا
آخرین خط وصایای دل من این است که بخاکم بسپارید کنار شهدا

اللهم ارزقنا توفیق الشهادت

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه سیزدهم آذر 1386.  توسط گمنام  | 


یـــادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم...

 

 کانون دانشجویی هلال احمر دانشگاه آزاد اسلامی شیراز

# نوشته شده در تاريخ   جمعه دوم آذر 1386.  توسط گمنام  | 


آنان که در حريم ولا پا گذاشتند
دل را کنار برکه‌ي خون جا گذاشتند


در سينه‌ نقش عشق و محبت رقم زدند
و آن را براي ما به تماشا گذاشتند


آنان رها ز پيچ و خم آرزو شدند
ما را به غربت دل خود وا گذاشتند


آنان که رفته‌اند به معراج عاشقي
پا از ثري به بام ثريا گذاشتند

# نوشته شده در تاريخ   جمعه بیست و پنجم آبان 1386.  توسط گمنام  | 


 

به   گم نامی   بنازیدند  و  رفتند     

                            به دشت خون بتازیدند و رفتند

خوشا آنان که در این شرط بندی   

                          به  عشق حق  نبازیدند و رفتند

امروز مهمون داریم .آره نه تنها یکی ..... به اندازه همه چشم انتظاری ها مهمون داریم.به اندازه همه مرواریدایی که نه تو دل صدف بلکه تو دل داغ دیده مادرایی که هنوز منتظرند مهمون داریم.

 

 

تشییع پیکر پاک شهیدان به مناسبت شهادت امام صادق (ع)

 

راستی ما خیلی مخلصیم شفاعت ما یادتون نره

# نوشته شده در تاريخ   سه شنبه پانزدهم آبان 1386.  توسط گمنام  | 





کليه حقوق معنوي اين وبلاگ متعلق به ستاد برگزاري يادواره شهداي امدادگر استان فارس مي باشد.

 پايگاه امدادي نجاتگر - کانون دانشجويي هلال احمر دانشگاه آزاد اسلامي شيراز

 Copyright © 2007-2009 NEJATGAR RESCUE BASE . All Rights Reserved